› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2359

چون نگه عمری‌ست داغ چشم حیران خودیم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انخودیمردیف خودیمدشواری میانه

چون نگه عمری‌ست داغ چشم حیران خودیم

زیر کوه از سایهٔ دیوار مژگان خودیم

دعوی هستی سند پیرایهٔ اثبات نیست

اینقدر معلوم می‌گردد که بهتان خودیم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبهتان ← تهمت دروغ و افترادعوی هستی ← ادعای وجودداشتن

وحشت صبحیم ما راکو سر و برگی دگر

یعنی از خود می‌رویم و گرد دامان خودیم

سر و برگی ← سامان و توشهٔ زندگیگرد دامان ← غبارِ دامن؛ اثر باقی

سخت جانی عمر صرف ژاژخایی کردن‌ست

همچو سوهان پای تا سر وقف دندان خودیم

سخت جانی ← سخت‌جانی؛ دیرمردنسوهان ← ابزار ساییدن فلزوقف دندان ← فدای دندان‌ساییدنژاژخایی ← یاوه‌گویی و بیهوده‌سخنی

شیشهٔ ما را در این بزم احتیاج سنگ نیست

از شکست دل مقیم طاق نسیان خودیم

نقد ما با فلس ماهی هم رواج افتاده است

درهم بیحاصل بیرون همیان خودیم

عمر وهمی در خیال هیچ ننمودن گذشت

آنقدر کایینه نتوان گشت حیران خودیم

حیران خودیم ← سرگشتهٔ خویشتنیموهمی ← خیالی و پنداریکایینه ← که آیینه

نعمت فرصت غنیمت پرور توفیر ماست

میزبان عرض بهار توست و مهمان خودیم

توفیر ← افزونی و سودعرض بهار ← نمود و جلوهٔ بهارغنیمت پرور ← پرورندهٔ غنیمتنعمت فرصت ← موهبتِ زمانِ مغتنم

سیر دریا قطره را در فکر خویش افتادنست

دامن آن جلوه در دست از گریبان خودیم

چشم می‌بایدگشودن جلوه‌گو موهوم باش

هر قدر نظاره می‌خندد گلستان خودیم

جلوه‌گو ← نمایانگرِ جلوهموهوم ← خیالی و غیرواقعینظاره ← نگاه و تماشاگلستان خودیم ← باغِ خویشتنیم

همچو مژگان شیوهٔ بی‌ربطی ما حیرتست

گر بهم آییم یکسر دست و دامان خودیم

گوهر اشکیم بیدل از گداز ما مپرس

اینقدر آب از خجالت‌وضع عریان خودیم

خجالت‌وضع ← حالت شرمساریعریان ← برهنه و بی‌پوششگداز ← گداختن و ذوب‌شدن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗