› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1448

کار جهان خواه عجز، خواه سری می‌کند

وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه ریمیکندردیف می کنددشواری درآمدنی

کار جهان خواه عجز، خواه سری می‌کند

آگهی اینجا کجاست بیخبری می‌کند

مقصد عزم نفس هیچ نمودار نیست

یک تپش پا به گل نامه‌بری می‌کند

کیست کزین خاکدان گرد بلندی نکرد

آبله هم زیر پا عزم سری می‌کند

بسکه تنک‌فرصت است عشرت این انجمن

تا به چراغی رسیم شب سحری می‌کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندانجمن ← مجلس و جمع دنیابسکه ← چندان‌که، آن‌قدر کهتنک‌فرصت ← کم‌مجال، کوتاه‌زمانشب سحری ← شب را سحر می‌کند؛ زود می‌گذردعشرت ← کام‌رانی و خوشی

ضبط عنان سرشک از کف ما برده‌اند

شوق پری جلوه‌ای شیشه‌گری می‌کند

انجمن می‌کشان خامشی آهنگ نیست

شیشهٔ ما سنگ را کبک دری می‌کند

سفله ز کسب کمال قدر مربی شکست

قطره چو گوهر شود بدگهری می‌کند

بدگهری ← ناگوهر شدن، ناسپاسیسفله ← پست و فرومایهقدر مربی ← منزلت آموزگار و مربیکسب کمال ← کوشش برای بزرگی

در همه حال آدمی شخص ملک سیرت است

لیک به جاه اندکی ناز خری می‌کند

جاه ← مقام و جاه دنیاشخص ملک سیرت ← دارای خوی فرشته‌گونناز خری ← غرور و تکبرِ خرمانند

حرص گوارا گرفت تلخی ادبار منع

پیش طمع دور باش نیشکری می‌کند

تلخی ادبار ← تلخیِ بدبختی و سقوطحرص ← آزمندیدور باش ← چوبدستیِ دورکنندهطمع ← آز و طمعنیشکری ← شیرینیِ نیشکر مانندگوارا گرفت ← گوارا و پذیرفتنی شد

جوهر فرهاد نیست ورنه در این کوهسار

صورت هر سنگ و گل، مو کمری می‌کند

زنگ و صفای دل است غفلت و آگاهی‌ام

آینه در هر صفت پرده‌دری می‌کند

بیدل از افشای راز منفعلم کرد عشق

پیش که نالد ادب گریه‌تری می‌کند

افشای راز ← برملا کردن رازمنفعلم کرد ← شرمسار و خجلم ساختگریه‌تری ← اشک‌آلودتر، رقیق‌تر
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗