› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 606

هر کجا دستت برون از آستین‌گردیده است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ینگردیدهاستردیف استدشواری میانه

هر کجا دستت برون از آستین‌گردیده است

شاخ گل از غنچه‌ها دامان چین گردیده است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآستین‌گردیده ← از آستین بیرون آمدهدامان چین ← دامن چین‌داده

نیک و بد در ساز غفلت رنگ تمییزی نداشت

چشم ما از بازگشتن کفر و دین گردیده است

دین ← ایمان؛ یکی‌شده با کفررنگ تمییزی ← قدرت تمایز نیک و بدساز غفلت ← دستگاه بی‌خبریکفر ← بی‌ایمانی

رفتن از خود سایه را آیینهٔ خورشید کرد

رنگ ما بی‌دست‌و‌پایان اینچنین گردیده است

آیینهٔ خورشید ← مظهر تابش خورشیدبی‌دست‌و‌پایان ← عاجزان و درماندگانرفتن از خود ← فنا و ترک خودی

روزگاری شد که سیل گریه محو قطرگی‌ست

خرمن ما از چه آفت خوشه چین گردیده است

خوشه چین ← خوشه‌چین فقیرسیل گریه ← سیل اشکمحو قطرگی‌ست ← فانی در قطره بودن است

گرم جولان هر طرف رفته‌ست آن برق نگاه

دیده‌ها چون حلقه‌های آتشین‌گردیده است

آتشین‌گردیده ← آتشین و سوزنده شدهبرق نگاه ← نگاه برق‌آساگرم جولان ← پرشتاب در تاخت

بر بزرگان از طواف خاکساران ننگ نیست

چرخ با آن سرکشی گرد زمین گردیده است

این امل‌هایی که احرام امیدش بسته‌ای

تا به خود جنبی نگاه واپسین‌گردیده است

احرام امیدش ← احرام بستن به امید اوامل‌هایی ← آرزوهاییواپسین‌گردیده ← بدل به نگاه آخرین شده

هر کجا از ناتونی عرض جولان داده‌ایم

سایهٔ ما خال رخسار زمین‌گردیده است

خال رخسار ← خال صورتعرض جولان ← اظهار تاخت‌وتازناتونی ← ناتوانی

نارسایی‌های طاقت انتظار آورد بار

ای بسا جولان که از سستی کمین گردیده است

از قد خم گشته بیدل بر زمین پیچیده‌ایم

خاکساری خاتم ما را نگین گردیده است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
محو
زدوده و ناپدیدشدن؛ کنایه از فنا و استغراق در حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗