در خیالآباد راحت آگهی نامحرم است
در خیالآباد راحت آگهی نامحرم است
جلوهننماید بهشت آنجاکه جنسآدم است
در نظرها گرد حیرت در نفسها شور عجز
ساز بزم زندگانی را همین زبر وبم است
پادشاهی در طلسم سیر چشمی بستهاند
کاسهٔ چشمگداگرپر شود جام جم است
از دو تا گشتن ندارد چاره نخل میوهدار
قامت هر کس به زیر بار میآید خم است
یأس تمهید است این امیدها هشیار باش
هر قدر عرض اهلها بیش، فرصتها کم است
با فروغ جلوهات نظارگی را تابکو
رنکچون آتشافروزد سپندششبنم است
در بنای حیرت از حسن تو میبینم خلل
خانهٔ آیینه هم برپا به دیوار نم است
درس عبرتهای ما را نسخهای در کار نیست
چشم آهو را سواد خویش سرمشق رم است
تا نفس باقیست ظالم نیست بیفکر فساد
گوشهگیر فتنه میباشدکمان را تا دم است
شعله هرجا میشود سرگرم تعمیر غرور
داغ میخنددکه همواری بنایی محکم است
دوستان حاشاکه ربط الفت هم بگسلند
موجها را رفتن از خود هم در آغوش هم است
نامداریها گرفتاریست در دام بلا
بیدل انگشت شهان را طوقگردن خاتم است
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- عرض
- ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.