› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 524

در خیال‌آباد راحت آگهی نامحرم است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ماستردیف استدشواری دشوار

در خیال‌آباد راحت آگهی نامحرم است

جلوه‌ننماید بهشت آنجاکه جنس‌آدم است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآگهی ← آگاهی و هوشیاریجنس‌آدم ← نوع و سرشت آدمیخیال‌آباد ← سرزمین خیال و پندارنامحرم ← بیگانه و نااهل

در نظرها گرد حیرت در نفس‌ها شور عجز

ساز بزم زندگانی را همین زبر وبم است

زبر وبم ← زیر و بم ساز؛ فراز و فرودشور عجز ← هیجان ناتوانیگرد حیرت ← غبار سرگشتگی بر دیده

پادشاهی در طلسم سیر چشمی بسته‌اند

کاسهٔ چشم‌گداگرپر شود جام جم است

جام جم ← جام جمشید؛ اوج کامرانیسیر چشمی ← چشم‌سیری و قناعتطلسم ← بند جادویی و رازآلود

از دو تا گشتن ندارد چاره نخل میوه‌دار

قامت هر کس به زیر بار می‌آید خم است

دو تا گشتن ← دولا و خم شدننخل میوه‌دار ← درخت بارآور

یأس تمهید است این امیدها هشیار باش

هر قدر عرض اهل‌ها بیش، فرصت‌ها کم است

تمهید ← مقدمه و زمینه‌چینیعرض ← اظهار و نمایش نیاز

با فروغ جلوه‌ات نظارگی را تاب‌کو

رنک‌چون آتش‌افروزد سپندش‌شبنم است

تاب‌کو ← تاب و توان کجاستسپندش‌شبنم ← شبنم چون اسفند سوزاننده‌اشنظارگی ← بیننده و تماشاگر

در بنای حیرت از حسن تو می‌بینم خلل

خانهٔ آیینه هم برپا به دیوار نم است

درس عبرت‌های ما را نسخه‌ای در کار نیست

چشم آهو را سواد خویش سرمشق رم است

رم ← رمیدن و گریختنسرمشق ← الگو و نمونه مشقسواد ← سیاهی مردمک؛ نوشته

تا نفس باقی‌ست ظالم نیست بی‌فکر فساد

گوشه‌گیر فتنه می‌باشدکمان را تا دم است

تا دم ← تا زه کمان؛ تا آخرین دمگوشه‌گیر ← منزوی و کناره‌گیر

شعله هرجا می‌شود سرگرم تعمیر غرور

داغ می‌خنددکه همواری بنایی محکم است

تعمیر غرور ← ساختن و برافراشتن خودبینیهمواری ← صافی و یکدستی سطح

دوستان حاشاکه ربط الفت هم بگسلند

موج‌ها را رفتن از خود هم در آغوش هم است

حاشاکه ← هرگز؛ دور است کهربط الفت ← پیوند دوستی

نامداری‌ها گرفتاری‌ست در دام بلا

بیدل انگشت شهان را طوق‌گردن خاتم است

خاتم ← انگشتری شاهیطوق‌گردن ← طوق اسارت بر گردننامداری‌ها ← شهرت‌ها و آوازه‌ها
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗