› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1361

مصوران به هزار انفعال پیوستند

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ستنددشواری میانه

مصوران به هزار انفعال پیوستند

که طرهٔ تو کشیدند و خامه نشکستند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندانفعال ← شرمساری و سرافکندگیخامه ← قلم نقاشیطرهٔ تو ← زلف و طرهٔ گیسوی تومصوران ← نگارگران؛ صورت‌کشان

ز جهل نسبت قد تو می‌کنند به سرو

فضول چند که پامال فطرت پستند

فضول ← مداخله‌گر بیهوده‌گوپامال فطرت ← پایمال‌شدهٔ سرشت و طبیعتپستند ← پست و فرومایه‌اند

به رنگ عقد گهر وا نمی‌توان کردن

دلی که در خم زلف تواش گره بستند

ز آفتاب گذشته است مد ابرو بت

کمان کشان زه ناز پر زبردستند

زبردستند ← چیره‌دست و ماهرندزه ناز ← زه کمانِ کرشمهمد ابرو ← خم و کشش ابروکمان کشان ← کمان‌داران نگاه

دماغ‌سوختگان بیش از این وفا نکند

سپند‌ها به صد آهنگ یک صدا جستند

دماغ‌سوختگان ← رنجیده‌خاطران؛ سوخته‌مغزانسپند‌ها ← دانه‌های اسفندِ سوزاندهیک صدا جستند ← هم‌آوا جَستند و سوختند

ز شام ما مکش ای حسرت انتظار سحر

به دور ما قدح آفتاب بشکستند

انتظار سحر ← چشم‌داشت صبح رهاییبشکستند ← در هم شکستند؛ نوشیدند و تمام کردندقدح آفتاب ← جام خورشید

در این محیط ادب کن ز خودنمایی‌ها

حباب و موج همان نیستند اگر هستند

ادب ز مردمک دیده می‌توان آموخت

که ساکنند اگر هوشیار اگر مستند

ساکنند ← آرام و بی‌جنبش‌اندمردمک دیده ← مردمک چشممستند ← مست‌اند

ز وضع شمع خموش این نوا پرافشان است

که شعله‌ها همه خود را به داغ دل بستند

به ذوق وحشت آن قوم سوختم بیدل

که ناله‌وار چو برخاستند، ننشستند

ذوق وحشت ← لذت خلوت و هیبت تنهاییناله‌وار ← همچون نالهننشستند ← آرام نگرفتند؛ فروننشستند
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗