› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1449

هر که اینجا می‌رسد بی‌اعتدالی می‌کند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه الیمیکندردیف می کنددشواری درآمدنی

هر که اینجا می‌رسد بی‌اعتدالی می‌کند

شمع هم در بزم مستان شیشه خالی می‌کند

تا به گردون چید آثار بنای میکشی

طاق این میخانه را ساغر هلالی می‌کند

زاهدا بر ریش چندان اعتمادت فاسد است

آخر این قالی که می‌بافی جوالی می‌کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداعتمادت فاسد ← اتکایت نادرست و تباهجوالی ← جوال؛ کیسهٔ درشت و پستریش ← ریش؛ نشانهٔ ظاهرِ زهدزاهدا ← ای زاهدِ ریاییقالی ← فرش بافته

درس دانش ختم کن کایینه‌دار سیم و زر

زنگی مکروه را ملا جمالی می‌کند

سر به زانوییم اما جمله بیرون دریم

حلقه از خود هم همان سیر حوالی می‌کند

بیرون دریم ← بیرون در هستیم؛ غایبحلقه ← حلقهٔ درسر به زانوییم ← سر به زانو نشسته‌ایم؛ عزلتسیر حوالی ← گشت‌وگذار پیرامون

طاقتی کو تا کسی نازد به افسون تلاش

رنگ‌ها پرواز در افسرده‌بالی می‌کند

افسرده‌بالی ← بال‌شکستگی، ناتوانی پروازافسون تلاش ← افسون و جادوی کوششرنگ‌ها ← ظواهر و جلوه‌ها

زندگی صید رم است آگاه باشید از نفس

گرد فرصت در نظر ناز غزالی می‌کند

غره نتوان زیست بر باد و بروت اعتبار

چینی فغفور را یک مو سفالی می‌کند

وهم چون شمعت گداز دل گوارا کرده است

آتش است آبی که در جامت زلالی می‌کند

زلالی ← شفافی و پاکی آبوهم ← پندار و خیالگداز دل ← گداختن و سوختن دلگوارا کرده است ← پذیرش‌پذیر ساخته

از زبان حیرت دیدار کس آگاه نیست

عمر‌ها شد چشم من فریاد حالی می‌کند

جز ندامت نیست دلاک کسل‌های هوس

دست افسوسی که دارم سینه‌مالی می‌کند

دلاک ← مشت‌مال‌دهنده، کیسه‌کشسینه‌مالی ← مالیدن سینه از حسرتندامت ← پشیمانیکسل‌های هوس ← سستی‌ها و رخوت هوس

گوشهٔ دیوار فقرم گرمی پهلو بس است

سایه، بر دوش و برم، کار نهالی می‌کند

چون چنار از بی‌بری هم کاش تا پیری رسم

چارهٔ من دود آه کهنه‌سالی می‌کند

بی‌بری ← بی‌بر و ثمر بودندود آه ← دود برآمده از آهکهنه‌سالی ← سالخوردگی و پیری

شرم محروم است بیدل از حصول مدعا

بیشتر کار جهان بی‌انفعالی می‌کند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗