› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1460

حسرت دل کرد بر ما پنجهٔ قاتل بلند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لبلندردیف بلنددشواری دشوار

حسرت دل کرد بر ما پنجهٔ قاتل بلند

می‌شود دست‌کرم با نالهٔ سایل بلند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددست‌کرم ← دستِ بخششنالهٔ سایل ← نالهٔ گدا و نیازمندپنجهٔ قاتل ← پنجهٔ مرگ‌آور

ما نه تنها نیستی را دادرس فهمیده‌ایم

بحر هم از موج دارد دست بر ساحل بلند

چین ابروی تو هرجا بحث جوهر می‌کند

تیغ از جوهر رگ گردن کند مشکل بلند

سایهٔ تمکین نازت هر کجا افتاده است

سبزه چون مژگان شود از خاک آن منزل بلند

نه فلک در جلوه آمد از تپیدن‌های دل

تا کجا رفته‌ست یارب گرد این بسمل بلند

کاروان یاس امکان را غبار حسرتم

هر که رفت از خویشتن، کرد آتشم در دل بلند

حرز امنی نیست جز محرومی از نشو و نما

خوشه‌سان گردن مکش زین کشت بی‌حاصل بلند

حرز امنی ← طلسم و پناه امنخوشه‌سان ← مانند خوشهمحرومی ← بی‌بهره ماندننشو و نما ← رشد و بالیدنکشت بی‌حاصل ← کشتزارِ بی‌ثمر

حیرت آهنگیم دل از شکوه ما جمع دار

دود نتواند شدن از شمع این محفل بلند

با غرور ناز او مشکل برآید عجز ما

گرد مجنون نارسا و دامن محمل بلند

سدّ راه توست بیدل گر کنی تعمیر جسم

می‌شود دیوار چون شد قدری آب و گل بلند

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗