› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1531

حسن بی·شرم از هجوم بوالهوس محشر شود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رشودردیف شوددشواری دشوار

حسن بی·شرم از هجوم بوالهوس محشر شود

ایمن از گل چین نباشد باغ چون بی‌در شود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبوالهوس ← هوس‌ران و کامجوبی·شرم ← بی‌پروا و گستاخبی‌در ← بی‌دروازه و بی‌حفاظمحشر ← آشوب عظیم قیامت‌گونهگل چین ← گل‌چین و چیدن‌گر گل

ساده‌لوحی‌های دل عمری‌ست سرمشق غناست

آرزو یارب مباد این صفحه را مسطر شود

ساده‌لوحی‌های ← ساده‌دلی‌ها و بی‌پیرایگی‌هاسرمشق ← الگو و نمونهٔ سرمشقغناست ← توانگری و بی‌نیازی استمسطر ← خط‌کشی‌شده و صفحه‌بندی‌شده

خاک ارباب نظر سامان نور آگهی است

سرمه باید کرد اگر آیینه خاکستر شود

شوخی حرف از زبان شرمسار ما مخواه

طایر از پرواز می‌ماند چو بالش تر شود

صفحهٔ دل را به داغی می‌توان آیینه کرد

لفظ از یک نقطه صاحب معنی دیگر شود

آسمان مشکل به آسانی دهد پرداز دل

بحر توفان‌ها کند تا قطره‌ای گوهر شود

ناتوانی سر متاب از جاده تسلیم عشق

خاک چون در سایه‌ی خورشید خوابد زر شود

جاده تسلیم ← راه سرسپردگی و تسلیمزر شود ← طلا گرددسایه‌ی خورشید ← سایهٔ آفتابسر متاب ← روی مگردان و نپذیر

سایه‌وار از بیکسی‌ها حیله‌جوی غیرتم

بر سرم گر خاک هم دستی کشد افسر شود

افسر ← تاج و دیهیمبیکسی‌ها ← تنهایی‌ها و بی‌کسانگیحیله‌جوی ← چاره‌ساز و تدبیرطلبسایه‌وار ← همچون سایه، فروتنغیرتم ← حمیّت و غیرت من

حسرت مخموری آن چشم میگون برده‌ام

سرنوشت خاک من یارب خط ساغر شود

ای جنون تعمیر از تشویش آسودن برآ

جان سختت چند خشت این‌کهن منظر شود

آسودن ← آرام گرفتنتشویش ← اضطراب و پریشانیتعمیر ← ساختن و برپا کردنجنون ← شور دیوانگی عشقخشت ← آجر بنا

آرمیدن‌کو؟ گرفتم ساعتی چون گردباد

در سر خاکت هوایی پیچد و افسر شود

آرمیدن‌کو ← آرامش کجاستافسر ← تاج سرهوایی ← هوس و خیال گذراگردباد ← گردباد تند

بیدل از سرگشتگانی منزلت آوارگی‌ست

اضطرابت چند چون ریگ روان رهبر شود

آوارگی‌ست ← بی‌خانمانی استرهبر ← راهنماریگ روان ← شن روان و متحرکسرگشتگانی ← سرگشته‌ها و آوارگانمنزلت ← جایگاه و رتبه
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗