› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1532

در بیابانی که سعی بیخودی رهبر شود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رشودردیف شوددشواری میانه

در بیابانی که سعی بیخودی رهبر شود

راه صد مطلب به یک لغزیدن پا، سر شود

جزوها در عقده ی خودداری‌کل غافلند

نقطه از ضبط عنان گر بگذرد دفتر شود

خشکی از طبع جهان آلودگی هم محوکرد

لاف چشم تر توان زد دامنی گر تر شود

گر همه گوهر بود نومیدیست افسردگی

از گران باری مبادا کشتی‌ام لنگر شود

فال آسودن ندارد خودگدازیهای من

جمله پرواز است آن آتش که خاکستر شود

عقدهٔ کارت دلیل اعتبار دیگر است

شاخ گل چون غنچه آرد رشتهٔ گوهر شود

بر شکست هر زیان تعمیر سودی بسته‌اند

فربهی وقف غناگر آرزو لاغر شود

چاره نتواند نهفتن راز ما خونین‌دلان

زخم گل از بخیهٔ شبنم نمایان‌تر شود

خاک حسرت برده ای دارم که مانند جرس

ناله پیماید به جای باده، گر ساغر شود

صاحب آیینه نتوان گشت بی‌قطع نفس‌

بگذرد از زندگی تا .خضر، اسکندر شود

وضع همواری ز ابنای زمان مطلوب ماست

آدمیت‌گر نباشد هر که خواهد خر شود

بیدل آسان نیست کسب اعتبارات جهان

سخت افسردن به خود بنددکه خاکی زر شود

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗