› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1544

خودسر هوا‌زده را شرم رهنمون نشود

وزن فاعلات مفتعلن فاعلات مفتعلنقافیه وننشودردیف نشوددشواری میانه

خودسر هوا‌زده را شرم رهنمون نشود

تا به داغ پا ننهد شعله‌سرنگون نشود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخودسر هوا‌زده ← سرکشِ گرفتار هوسداغ پا ← نشان سوختن گامرهنمون ← راهنماشعله‌سرنگون ← شعلهٔ واژگون

از عدم نجسته برون هرزه می‌تپیم به خون

مغز هوش در سر کس، مایهٔ جنون نشود

عدم ← نیستیمایهٔ جنون ← سرمایهٔ دیوانگیهرزه می‌تپیم ← بیهوده می‌تپیم

در مزاج اهل جهان صد تناسخ است نهان

طفل شیر اگر نخورد خون دوباره خون نشود

تناسخ ← بازگشت روح به بدن دیگردوباره خون ← خون تازه؛ زندگی دوبارهنهان ← پنهان

موج از شکست سری یافت اعتبار گهر

تا غرور کم نکنی آبروفزون نشود

آبروفزون ← افزون‌شدن آبرواعتبار گهر ← ارزش مرواریدشکست سری ← شکستن سر موج

صرفهٔ بقا نبرد کس به دستگاه هوس

خانه‌های سوخته را خار و خس ستون نشود

خار و خس ← خاشاک بی‌ارزشدستگاه هوس ← سامانهٔ خواهشصرفهٔ بقا ← سود ماندگاری

عشق بی‌نیاز ز نومیدی کسیش چه غم

یک دو تیشه جان‌کنیت درد بستون نشود

بستون ← کوه بیستون؛ رنج فرهادبی‌نیاز ← مستغنی از امیدتیشه جان‌کنیت ← تیشهٔ جان‌کاه تو

فرصت‌گذشته چسان تاختن دهد به عنان

اینقدر بفهم و بدان آن زمان کنون نشود

تاختن دهد ← اجازهٔ تاخت دهدعنان ← مهار اسبفرصت‌گذشته ← زمان ازدست‌رفته

قدردانی همه‌کس تنن ادا گواه تو بس

کز لب تو نام حیا بی‌عرق برون نشود

بی‌عرق ← بی‌شرم و بی‌عرق پیشانیتنن ادا ← تنها ادا؛ فقط ظاهرقدردانی ← قدرشناسی

نفس خیره سر به خطا مایل است در همه جا

ایمنی ز لغزش اگر مرکبت حرون نشود

حرون ← سرکش و رام‌ناشدنیخیره سر ← سرکش و لجوجلغزش ← لغزیدن به گناه

بیدل از درشتی خو مشکل است رستن تو

تا به آتشش نبری سنگ آبگون نشود

درشتی خو ← خلق خشنرستن ← رهایی یافتنسنگ آبگون ← سنگ شفاف چون آب؛ الماس
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗