› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 760

برق با شوقم شراری بیش نیست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه اریبیشنیستردیف بیش نیستدشواری دشوار

برق با شوقم شراری بیش نیست

شعله طفل نی‌سواری بیش نیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبیش نیست ← بیشتر و مهم‌تر نیستشراری ← جرقه‌ای ناچیزنی‌سواری ← بازی کودکانه با نی

آرزو‌های دو عالم دستگاه

ازکف خاکم غباری بیش نیست

ازکف خاکم ← از مشت خاک مندستگاه ← سامانه و اسبابدو عالم ← دنیا و آخرتغباری ← ذره‌ای ناچیز

چون شرارم یک نگه عرض است و بس

آینه اینجا دچاری بیش نیست

دچاری ← گرفتاری و ابتلاشرارم ← مانند جرقه‌امعرض است ← نمود زودگذر استیک نگه ← یک نگاه

لاله وگل زخمی خمیازه‌اند

عیش این‌گلشن خماری بیش نیست

تا به کی نازی به حسن عاریت

ما و من آیینه‌داری بیش نیست

می‌رود صبح و اشارت می‌کند

کاین‌گلستان خنده‌واری بیش نیست

اشارت می‌کند ← اشاره و پند می‌دهدخنده‌واری ← چیزی در حد یک خنده

تا شوی آگاه فرصت رفته است

وعدهٔ وصل انتظاری بیش نیست

دست از اسباب جهان برداشتن

سعی گر مرد است کاری بیش نیست

چون سحر نقدی که در دامان تست

گربیفشانی غباری بیش نیست

دامان تست ← دامن توستغباری بیش نیست ← چیزی جز غبار نیستنقدی ← دارایی حاضر و آمادهگربیفشانی ← اگر بپاشی

چند در بند نفس فرسودنست

محو آن دامی که تاری بیش نیست

بند نفس ← اسارت خود و هوستاری بیش نیست ← جز تاری از دام نیستفرسودنست ← فرسوده شدن استمحو آن دامی ← فانی شو در آن دام

صد جهان معنی به لفظ ماگم است

این نهان‌ها آشکاری بیش نیست

آشکاری بیش نیست ← جز نمود آشکار نیستبه لفظ ماگم ← در سخن ما گمصد جهان معنی ← معانی بی‌شمارنهان‌ها ← اسرار پنهان

غرقهٔ وهمیم ورنه این محیط

از تنک آبی‌کناری بیش نیست

غرقهٔ وهمیم ← غرق خیال باطلیممحیط ← اقیانوس

ای شرر از همرهان غافل مباش

فرصت ما نیز باری بیش نیست

بیدل این کم‌همتان بر عز و جاه

فخر‌ها دارند و عاری بیش نیست

عاری بیش نیست ← جز ننگ نیستعز و جاه ← عزت و مقامفخر‌ها ← نازیدن‌هاکم‌همتان ← کم‌همت و دون‌نظران
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
نگه
نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗