› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 312

ای رسته ز گلزارت آن نرگس جادوها

وزن مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)قافیه وهادشواری میانه

ای رسته ز گلزارت آن نرگس جادوها

صاد قلم تقدیر با مصرع ابروها

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندصاد قلم تقدیر ← حرفِ صادِ قلمِ تقدیرمصرع ابروها ← قوس و نیم‌بیتِ ابروهانرگس جادوها ← چشم‌های جادوییِ نرگس‌وار

نتوان به دل عشاق افسون رهایی خواند

زین سلسله آزادند زنجیر‌ی گیسوها

افسون ← جادو؛ سحر رهایی‌بخشزنجیر‌ی ← زنجیروار؛ مانند زنجیرسلسله ← زنجیر و بند عشقعشاق ← عاشقان

نیرنگ طلب ما را این دربدری آموخت

قمری به سر سرو است آوارهٔ کوکوها

دربدری ← آوارگی؛ بی‌خانمانیقمری ← پرندهٔ قمرینیرنگ طلب ← فریبِ خواهش و طلبکوکوها ← آواز قمری

بر غنچه ستم‌ها رفت تا گل چمن‌آرا شد

از گرد شکست دل رنگی‌ست بر این روها

رنگی‌ست ← نشانی و اثر رنگچمن‌آرا ← آرایندهٔ چمنگرد شکست ← غبارِ شکسته‌شدن دل

صید دو جهان از عدل در پنجهٔ اقبال است

پرواز نمی‌خواهد شاهین ترازوها

شاهین ترازوها ← زبانهٔ ترازوصید دو جهان ← شکار هر دو عالمپنجهٔ اقبال ← دستِ بخت و کامرانی

تا لفظ نگردد فاش معنی نشود عریان

بی‌پردگی رنگ است آشفتگی بوها

آشفتگی بوها ← پریشانی و پراکندگی بوهابی‌پردگی رنگ ← آشکاریِ رنگعریان ← آشکار و برهنه

خست ز کرم‌کیشان ظلم است به درویشان

بر سبزه دم تیغ است لب‌خشکی این جوها

خست ← بخل؛ خساستدم تیغ ← لبهٔ شمشیرلب‌خشکی ← خشکی لب؛ بی‌آبیکرم‌کیشان ← اهل بخشش

ما سجده‌سرشتان را جز عجز پناهی نیست

امید رسا داریم چون سر به ته موها

امید رسا ← امید بلند و رسندهسجده‌سرشتان ← آنان که فطرتاً ساجدندسر به ته ← از سر تا بنعجز ← ناتوانی و فروتنی

هر کس ز نظرها جست از خاک برون ننشست

واماند‌ة این صحراست گرد رم آهوها

رم ← گریز ناگهانینظرها ← نگاه‌ها؛ التفات‌هاواماند‌ة ← درمانده؛ بازماندهگرد رم ← غبارِ رمیدن

این عالم اندوه است یاران طرب اینجا نیست

جمعیت اگر خواهی پیشانی و زانوها

جمعیت ← آرامش و جمع‌خاطریطرب ← شادی و نشاطپیشانی و زانوها ← سجده؛ پیشانی و زانو بر خاک

قانع‌صفتا‌ن بیدل، بر مائدة قسمت

چون موج گهر بالند از خوردن پهلوها

خوردن پهلوها ← به هم خوردن پهلوی موجقانع‌صفتا‌ن ← قناعت‌پیشگانمائدة قسمت ← سفرهٔ تقدیرگهر ← مروارید
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗