› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 313

ای فدای جلوهٔ مستانه‌ات میخانه‌ها

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انههادشواری دشوارتر

ای فدای جلوهٔ مستانه‌ات میخانه‌ها

گرد سرگردیدهٔ چشمت خط پیمانه‌ها

سوخت باهم برق بی‌پروایی عشق غیور

خواب چشم شمع و بالین پر پروانه‌ها

گردباد ایجاد کرد آخر به صحرای جنون

بر هوا پیچیدن موی سر دیوانه‌ها

رازعشق ازدل برون‌افتاد و رسوایی‌کشید

شد پریشان‌گنج تا غافل شد از ویرانه‌ها

عاقبت‌در زلف خوبان جای آرایش نماند

تخته‌گردید از هجوم دل دکان شانه‌ها

تا رسد خوابی به فریاد دماغ ما چوشمع

تا سحر زین انجمن باید شنید افسانه‌ها

جوهرکین خنده می‌چیند به سیمای حسد

نیست بر هم خوردن شمشیر بی‌دندانه‌ها

تا طبایع نیست مألوف، انجمن ویرانه است

ناقص افتدخوشه چون بی‌ربط بالددانه‌ها

خلق‌گرمی داشت‌شرم چشم‌پرخاشی نبود

عرصهٔ شطرنج شداز بی‌دری این خانه‌ها

نا توانی قطع کن بیدل ز ابنای زمان

آشنای‌کس نگردند این حیا بیگانه‌ها

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗