دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 85
گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را
گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را
میکشم در جوهر از رگهای جان شمشیر را
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندجوهر ← آب فولاد تیغرگهای جان ← رگهای حیاتهمزبان ← همدل و همسخن
میدهد طرز خرم فتنه پیکر قامتت
پیچ وتاب جوهر از موی میان شمشیر را
از خم ابروی خونریزتو هر جا دم زند
عرض جوهر میشود مهر زبان شمشیر را
خم ابروی ← قوس ابروعرض جوهر ← نمایش گوهر تیغمهر زبان ← مهر بر زبان؛ خاموشی
ای فغان بگذر ز چرخ و لامکان تسخیر باش
چند در زیر سپر کردن نهان شمشیر را
تسخیر ← چیرهشدن و گرفتنزیر سپر ← پشت سپر؛ در پناهلامکان ← بیجایی؛ عالم ماورای مکان
جوهر تجرید قطع الفت خویش است وبس
بر سر خود میتوان کرد امتحان شمشیر را
علم در هر طبع سامان بخش استعداد اوست
تا به خون بردهست جوهر مو کشان شمشیر را
جوهر ← برش و آب فولادسامان بخش ← نظمدهندهطبع ← سرشت و استعدادمو کشان ← تیغآزمایان با مو
گر امان خواهی زگردون سربهجیب خاک دزد
ورنه رحمی نیست بر عریانتنان شمشیر را
سربهجیب خاک ← سر در گریبان خاکعریانتنان ← برهنهتنان بیپناه
دستگاه آیینهٔ بیباکی بدگوهر است
میکند آب اینقدر آتش عنان شمشیر را
بدگوهر ← پستنژاد و ناپاکبیباکی ← جرأت بیپرواعنان شمشیر ← مهار تیغ
خون صیدم از ضعیفی یک چکیدنوار نیست
شرم میترسم کند آب روان شمشیر را
آب روان ← آب جاری؛ جوهر تیغچکیدنوار ← بهاندازهٔ یک قطره
اینقدر ابروی خوبان گوشهگیریها نداشت
کرد بیدل فکر صید من کمان شمشیر را
کمان شمشیر ← ابرو چون کمان تیغگوشهگیریها ← کنارهجوییها
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- عرض
- ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
- جوهر
- ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته میشود.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- فکر
- اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
- طبع
- سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
- سامان
- سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
غزلهای مرتبط