› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1404

شور اشکم گر چنین راه تپش سر می‌کند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رمیکندردیف می کنددشواری درآمدنی

شور اشکم گر چنین راه تپش سر می‌کند

تردماغیهای دریا نذر گوهر می‌کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتردماغیهای دریا ← تردماغی‌های دریاراه تپش ← مسیر تپش دلنذر گوهر ← پیشکش مروارید

حسرت جاوید هم عیشی‌ست این مخمور را

جام می‌گردد اگر خمیازه لنگر می‌کند

حسرت جاوید ← آرزوی همیشگیخمیازه ← دهن‌درهلنگر می‌کند ← لنگر می‌اندازدمخمور ← خمار و سرگشته

کاش با آیینه‌سازی‌ها نمی‌پرداختیم

وقت ما را صافی دل هم مکدر می‌کند

آیینه‌سازی‌ها ← خودنمایی‌های آیینهصافی دل ← پاکی دلمکدر می‌کند ← تیره می‌سازد

جوهر آیینه عرض حیرت احوال ماست

ناله را فکر میانت سخت لاغر می‌کند

جوهر آیینه ← صفای باطن آیینهعرض حیرت ← نمایش سرگشتگیلاغر می‌کند ← باریک می‌سازدمیانت ← میانهٔ تو (کمر)

آب می‌گردد تغافل خنجر ناز ترا

سرمه در تیغ نگاهت کار جوهر می‌کند

تغافل ← بی‌توجهی عمدیخنجر ناز ← خنجر ناز معشوقکار جوهر ← کار جوهر شمشیر

می‌چکد خون تمنا از رگ نظاره‌ام

بس که بی‌رو تو مژگان کار نشتر می‌کند

بی‌رو ← بی‌روی معشوقخون تمنا ← خون آرزونشتر ← نیشتر جراحی

هیچ‌کس یارب خجالت کیش بیدردی مباد

دیدهٔ ما را غبار بی‌نمی تر می‌کند

بیدردی ← بی‌احساسیتر می‌کند ← نم می‌سازدخجالت کیش ← شرم‌پیشه‌غبار بی‌نمی ← خاک خشک بی‌اشک

ای بسا بلبل کزین گلزار بال افشاند و رفت

بسمل ما نیز رقص وحشتی سر می‌کند

بال افشاند ← پر گشود و رفتبسمل ← ذبح‌شده، نیمه‌جانرقص وحشتی ← رقص هراس

اینکه می‌گویند عنقا نقش وهمی بیش نیست

ما همان نقشیم اما کیست باور می‌کند

باور می‌کند ← می‌پذیردعنقا ← سیمرغ افسانه‌اینقش وهمی ← تصویر خیالی

آب و گوهر در کنار بیخودی آسوده‌اند

موج ما را اضطراب دل شناور می‌کند

آب و گوهر ← آب و مرواریداضطراب دل ← نگرانی دلبیخودی ← ازخودرفتگیشناور می‌کند ← شناور می‌سازد

هیچ‌کس در باغ امکان کامیاب عیش نیست

گر همه گل باشد اینجا خون به ساغر می‌کند

باغ امکان ← باغ هستی ممکنخون به ساغر ← خون در پیالهکامیاب عیش ← بهره‌مند از خوشی

فقر هم در عالم خود سایه‌پرورد غناست

آرمیدن‌های ساحل ناز گوهر می‌کند

آرمیدن‌های ساحل ← آرامش‌های ساحلفقر ← درویشی معنویناز گوهر ← ناز مروارید

یمن آگاهی ندارد رغبت گفت و شنود

اینقدر افسانه آخر گوش ما کر می‌کند

افسانه ← قصهٔ بیهودهرغبت گفت و شنود ← میل گفت‌وگوکر می‌کند ← شنوایی را می‌بردیمن آگاهی ← برکت دانایی

حسرت ساحل مبر بیدل که در دریای عشق

کم کسی بی‌خاک گشتن خاک بر سر می‌کند

بی‌خاک گشتن ← خاک نشدنحسرت ساحل ← آرزوی ساحلخاک بر سر ← ماتم و خواریدریای عشق ← دریای عشق
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗