› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 51

مکن سراغ غبارِ ز پا نشستهٔ ما را

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه ستهٔماراردیف ما رادشواری دشوارتر

مکن سراغ غبارِ ز پا نشستهٔ ما را

رسیده گیر به عنقا پرِ شکستهٔ ما را

گذشته‌ایم به پیری ز صیدگاه فضولی

بس است ناوک عبرت زه‌ِ گسستهٔ ما را

فراهم آمدن رنگ و بو ثبات ندارد

به رشتهٔ رگ گل بسته‌اند دستهٔ ما را

هوای گلشن فردوس در قفس بنشاند

خیالِ در پس زانوی دل نشستهٔ ما را

ز دام چرخ پس از مرگ هم کجاست رهایی

حساب کیست به مجمر سپندِ جستهٔ ما را

بهانه‌جوی خیالیم واعظ این چه جنون است

به حرف و صوت مسوزان دماغ خستهٔ ما را

مگیر خرده به مضمون خون‌چکیدهٔ بیدل

ستم‌فشار مکن زخمِ تازه‌بستهٔ ما را

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
دام
تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
رشته
نخ و بند؛ نمادِ پیوند، تعلق و سلسله جان.
حرف
سخن و کلمه؛ نمادِ گفتار در برابرِ خاموشیِ معنا.
سراغ
جست‌وجو و نشانِ کسی؛ پی‌جوییِ گمشده.
قفس
زندانِ پرنده؛ کنایه از بندِ تن و گرفتاریِ جان.
زخم
جراحت تن؛ نمادِ دردِ عشق و داغِ دلِ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗