دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 260
شوق تو دامنی زد بر نارسایی ما
شوق تو دامنی زد بر نارسایی ما
سرکوب بال و پر شد بیدست و پایی ما
درکارگاه امکان بیشبهه نیست فطرت
تمثال میفروشد آیینهزایی ما
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآیینهزایی ← آینهسازی و آینهآفرینیتمثال ← تصویر و پیکرهفطرت ← سرشت و آفرینش
زان پنجهٔ نگارین نگرفت رنگ و بویی
پامال یأسگردید خون حنایی ما
خون حنایی ← خون سرخِ حناییرنگپامال ← پایمال و لگدمالپنجهٔ نگارین ← انگشتان رنگین و زیبا
یارب مباد آتش از شعله بازماند
خاک است بر سر ما از نارسایی ما
چون گل زباغ هستی ما هم فریب خوردیم
خون داشت درگریبان رنگین قبایی ما
درگریبان ← در یقه و گریبانرنگین قبایی ← جامهٔ رنگین
گر اشک رخ نساید بر خاک ناتوانی
زان آستان که خواهد عذر جدایی ما
آستان ← آستانه و درگاهخاک ناتوانی ← خاکِ عجز و درماندگیرخ نساید ← روی نسآید و نسایدعذر جدایی ← بهانهٔ دوری
در راه او نشستیم چندان که خاکگشتیم
زین بیشتر چه باشد صبرآزمایی ما
خاکگشتیم ← خاک شدیمصبرآزمایی ← آزمودن صبر
از سجدهٔ حضورت بوی اثر نبردیم
امید دستها سود از جبههسایی ما
تا کی هوس نوردی تا چند هرزهگردی
یارب که سنگگردد خاک هوایی ما
خاک هوایی ← خاک سبک و هوسناکهرزهگردی ← سرگردانی بیهودههوس نوردی ← پیروی از هوس
گر در قفس بمیریم زان به که اوجگیریم
بیبال و پر اسیریم آه از رهایی ما
اوجگیریم ← به اوج پرواز کنیمبیبال و پر ← بدون بال و پررهایی ← آزادی و نجات
سرها قدم نشین شد پروازهاکمین شد
صد آسمان زمین شد از بیعصایی ما
بیعصایی ← بیتکیهگاه و بیعصاقدم نشین ← به خاکافتاده و خوار
بیدل اگر توهّم بند نظر نباشد
کافیست سیر معنی لفظ آشنایی ما
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزلهای مرتبط