› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1210

نیام تیغ عالم گیر مستی موج می‌باشد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یباشدردیف باشددشواری میانه

نیام تیغ عالم گیر مستی موج می‌باشد

خدنگ دلنشین نغمه را قندیل نی باشد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخدنگ ← تیر راست و برانعالم گیر ← جهان‌گیر و فراگیرقندیل ← چراغ آویختهنیام ← غلاف شمشیر

به دل غیر از خیال جلوه‌ات نقشی نمی‌یابم

به جز حیرت‌کسی در خانهٔ آیینه کی باشد

جلوه‌ات ← پدیداری و حسن توخانهٔ آیینه ← درون آیینه؛ جای نقش

ز باغ عافیت رنگ امیدی نیست عاشق را

محبت غیر خون گشتن نمی‌دانم چه شی باشد

باغ عافیت ← باغ آسایش و سلامتخون گشتن ← خون شدن؛ فدا گشتنرنگ امیدی ← نشان و جلوه‌ای از امید

ز الفت چشم نگشایی به رنگ و بوی این گلشن

که می‌ترسم نگاه عبرت‌آلودی ز پی باشد

این گلشن ← این باغ دنیارنگ و بوی ← ظاهر فریبای دنیاعبرت‌آلودی ← آمیخته به پند و عبرت

گذشتن برنتابد از سر این خاکدان همت

که ننگ پاست طی کردن بساطی را که طی باشد

به بادی هم نمی‌سنجم نوای عیش امکان را

به گوشم تا شکست استخوان آواز نی باشد

امکان ← جهان ممکناتشکست استخوان ← شکستن استخوان؛ رنج سختنوای عیش ← آهنگ خوشی و عیش

ندارد از حوادث توسن فرصت عنان‌داری

نوا‌های شکست خویش بر امواج هی باشد

امواج هی ← موج‌های هیهات و افسوستوسن فرصت ← اسب سرکش فرصتعنان‌داری ← مهار کردن و اختیار

توان از یک تغافل صد دهان هرزه‌گو بستن

چه لازم رغبت طبعت به طشت پر ز قی باشد

تغافل ← بی‌اعتنایی و چشم‌پوشیطشت پر ز قی ← طشت پر از استفراغ؛ زشتیهرزه‌گو ← یاوه‌سرا و بیهوده‌گو

جنون‌جوش است امشب مجلس‌کیفیت مستان

مبادا چشم مستی در قفای جام می‌باشد

جنون‌جوش ← جوشان از دیوانگیقفای جام ← پشت و دنبال جاممجلس‌کیفیت ← مجلس سرمستی و حال

ز شور عجز، ما گردن‌کشان را لرزه می‌گیرد

هجوم خاروخس بر روی آتش فصل دی باشد

خاروخس ← خار و خاشاکشور عجز ← هیجان ناتوانیفصل دی ← زمستان سختگردن‌کشان ← متکبران سرکش

قفس‌فرسوده این تنگنایم ای هوس خون شو

که می‌داند زمان رخصت پرواز کی باشد

تنگنایم ← این تنگی و فشار منرخصت پرواز ← اجازهٔ پریدن و رهاییقفس‌فرسوده ← فرسوده از قفس

نیابی جز امل شیرازهٔ سختی‌کشان بیدل

مدار ستخوان در بندبند خلق پی باشد

امل ← آرزو و امیدبندبند ← مفصل به مفصل؛ سراسرسختی‌کشان ← رنج‌بران و بلاکش‌ها
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗