› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 134

عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده‌طبعان را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انراردیف رادشواری دشوارتر

عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده‌طبعان را

که بینایی چو چشم از سرمه ممکن نیست مژگان را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندافسرده‌طبعان ← سردمزاجانبینایی ← بینشسرمه ← سرمهعبث ← بیهودهمژگان ← مژه‌ها

به غیر ز بادپیمایی چه دارد پنجهٔ منعم

ز وصل زر همان یک‌حسرت آغوش‌است میزان را

بادپیمایی ← کار بیهودهمیزان ← ترازووصل زر ← وصال زرپنجهٔ منعم ← چنگ توانگر

به هرجا عافیت رو داد نادان در تلاش افتد

دویدن ریشهٔ گل‌های آزادی‌ست طفلان را

حسد را ریشه نتوان یافت جزدر طینت ظالم

سر دنباله دایم در دل تیر است پیکان را

حسد ← رشکسر دنباله ← سرِ دنبالهطینت ظالم ← سرشت ستمگرپیکان ← نوک تیر

درشتان را ملایم طینتی‌هایم خجل دارد

زبان از نرم گویی سرنگون افکند دندان را

درشتان ← خشن‌طبعانسرنگون افکند ← واژگون کندملایم طینتی‌هایم ← نرمی سرشتمنرم گویی ← سخن نرم

اگر سوزد نفس از شور محشر باج می‌گیرد

خموشی‌های این نی در گره دارد نیستان را

باج می‌گیرد ← باج می‌ستاندخموشی‌های این نی ← خاموشی‌های این نیدر گره دارد ← گره زده داردشور محشر ← غوغای قیامتنیستان ← نیستان

کتاب پیکرم یک موج می شیرازه می‌خواهد

نم آبی فراهم می‌کند خاک پریشان را

فغان‌کاین نوخطان ساده‌لوح از مشق بیباکی

به آب تیغ می‌شویند خط عنبرافشان را

آب تیغ ← آب شمشیرخط عنبرافشان ← خط مشک‌فشان رخساده‌لوح ← ساده‌دلمشق بیباکی ← تمرین گستاخینوخطان ← جوانان نوخط

دگر کو تحفه‌ای تا گلرخان فهمند مقدارش

چو نقش پا به خاک افکنده‌اند آیینهٔ جان را

آیینهٔ جان ← آینهٔ روحتحفه‌ای ← ارمغانینقش پا ← رد پاگلرخان ← گل‌رویان

چو بوی گل لباس راحت ما نیست عریانی

مگر درخواب بیند پای مجنون وصل‌دامان را

بوی گل ← رایحهٔ گلعریانی ← برهنگیلباس راحت ← جامهٔ آسایشمجنون ← مجنونوصل‌دامان ← دامان وصال

به بی‌سامانی‌ام وقت است اگر شور جنون گرید

که دستی‌گرکنم پیدا نمی‌یابم گریبان را

بی‌سامانی‌ام ← پریشانی‌امدستی‌گرکنم ← اگر دست برآرمشور جنون ← غوغای دیوانگیگریبان ← گریبان

به چشم خونفشان بیدل توآن بحرگوهرخیزی

که لاف آبرو پیشت‌گدازد ابر نیسان را

ابر نیسان ← ابر بهاریبحرگوهرخیزی ← دریای مرواریدخیزلاف آبرو ← لاف حیثیتچشم خونفشان ← چشم خون‌فشان
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗