دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 139
نظر بر کجروان از راستان بیش است گردون را
نظر بر کجروان از راستان بیش است گردون را
که خاتم بیشتر در دل نشانَد نقشِ واژون را
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندخاتم ← انگشتری و مهرراستان ← راسترواننقشِ واژون ← نقش وارونهکجروان ← کجروانانگردون ← فلک
شهیدم لیک میدانم که عشقِ عافیتدشمن
چو یاقوتم به آتش میبرد هر قطرهٔ خون را
شهیدم ← شهید گشتهامعافیتدشمن ← دشمن آسایشقطرهٔ خون ← قطرهٔ خونیاقوتم ← یاقوتوار
در آغوش شکنج دام الفت راحتی دارم
خیال زلف لیلی سایهٔ بید است مجنون را
گر از شور حوادث آگهی سر در گریبان کن!
حصار عافیت جز خُم نمیباشد فلاطون را
نه تنها اغنیا را چرخ برمیدارد از پستی
زمین هم لقمههای چرب داند گنج قارون را
اغنیا ← توانگرانلقمههای چرب ← لقمههای چربپستی ← فرومایگیچرخ ← فلکگنج قارون ← گنج قارون
شعور جسم زنجیریست در راهِ سبکروحان
که چون خط نقش بندد، پایِ رفتن نیست مضمون را
زنجیریست ← زنجیر استسبکروحان ← سبکجانانشعور جسم ← آگاهی تنمضمون ← معنانقش بندد ← نقش بندد
دل است آن تخم بیرنگی که بهر جستجوی او
جگر سوراخ سوراخ است نه غربال گردون را
تخم بیرنگی ← دانهٔ بیرنگیجستجوی او ← جویایی اوجگر ← جگرغربال گردون ← غربال فلک
به قدر کوشش عشق ست نعلِ حُسن در آتش
صدای تیشهٔ فرهاد مهمیز است گلگون را
تیشهٔ فرهاد ← تیشهٔ فرهادمهمیز ← مهمیزنعلِ حُسن ← نعل زیباییکوشش عشق ← تلاش عشقگلگون ← گلگون؛ اسب فرهاد
خیال ماسوا فرش است در وحدتسرای دل
درون خویش دارد خانهٔ آیینه بیرون را
خانهٔ آیینه ← خانهٔ آینهخیال ماسوا ← پندار غیر خدافرش است ← فرش استوحدتسرای دل ← سرای وحدت دل
حوادث مژدهٔ امن است اگر دل جمع شد بیدل
گهر افسانه داند شورشِ امواج جیحون را
جیحون ← رود جیحونحوادث ← پیشامدهادل جمع ← دل آرامشورشِ امواج ← غوغای موجهامژدهٔ امن ← مژدهٔ ایمنیگهر ← گوهر
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
غزلهای مرتبط