› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2569

تا به کی باشی قفس فرسودهٔ شان نگین

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اننگینردیف نگیندشواری میانه

تا به کی باشی قفس فرسودهٔ شان نگین

ای خوش آن نامی که نقشش نیست بهتان نگین

گر گرنه ای محکوم حرص‌افسانهٔ اوهام چند

بگذر از جام جم و حرف سلیمان نگین

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجام جم ← جامِ جهان‌نمای جمشیدحرص‌افسانهٔ اوهام ← افسانۀ حرصِ خیال‌هاسلیمان نگین ← نگینِ سلیمان؛ مُهرِ قدرت

غیر مخموری چه دارد ساغر اقبال جاه

یک قلم خمیازه می‌بالد ز عنوان نگین

هوش اگر آیینه پردازد دلیل عبرت است

خودفروشی‌های نام و قید زندان نگین

آیینه پردازد ← آیینه صیقل دهد؛ روشن کندخودفروشی‌های نام ← خودنمایی‌هایِ نام‌جوییدلیل عبرت ← نشان و سببِ پندقید زندان نگین ← بند و زندانِ نگین

کاش رسوایی همین‌جا در خور زحمت دهند

رشته واری می‌کشد نام از گریبان نگین

بس که تخمیر مزاج همت ما وحشت است

نام ما چون گرد می‌خیزد ز دامان نگین

چون هلال از پیکر خم سر به گردون سوده‌ام

خاتم است اینجا دلیل عزت و شان نگین

سنگ را هم شیشه می‌سازد تهی از خود شدن

سود نامی هست در اجزای نقصان نگین

صحبت ارباب دنیا مفلسان را می‌گزد

ظاهر است از روی کاغذ نقش دندان نگین

تا کجا وسعت کند پیدا بساط اعتبار

ناقصان گو پهن‌تر چینند دکان نگین

بساط اعتبار ← گسترۀ جاه و اعتباردکان نگین ← دکانِ نگین؛ بازارِ خودفروشیناقصان ← ناتمامان و ناقص‌ها

با همه شهرت فروشی‌ها بضاعت هیچ نیست

خون همان نام است در زخم نمایان نگین

اعتبارات جهان رنگ پرواز است و بس

در پر طاووس کن سیر چراغان نگین

وحشت تقلید هم بیدل کم از تحقیق نیست

نشئهٔ پرواز دارد چین دامان نگین

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗