› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 736

زندگی شوخی کمین رمی‌ست

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه میستدشواری دشوارتر

زندگی شوخی کمین رمی‌ست

فرصت گیر و دار صبحدمیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرمی‌ست ← رمیدن و گریز استشوخی کمین ← شوخیِ کمین‌کردهصبحدمیست ← چون صبحِ زودگذرگیر و دار ← کشاکش و هیاهو

بسکه تنگ است عرصهٔ امکان

چون نگه هرطرف روی قدمی‌ست

روی قدمی‌ست ← بر روی قدم؛ تنگ‌جاعرصهٔ امکان ← پهنهٔ جهانِ ممکننگه ← نگاه

پوست بر تن در بدن ممسک

همچو ماهی جدایی درمیست

جدایی درمیست ← جدایی‌اش مرگ‌بار چون ماهیممسک ← چسبیده و سخت‌گیر

عجز خوش استقامتی دارد

بار نُه آسمان به دوش خمی‌ست

استقامتی ← پایداریخمی‌ست ← بر دوشِ خمیده استعجز ← ناتوانیِ فروتنانهنُه آسمان ← نُه فلک

یاس پیموده ام ز باده مپرس

جام و مینای اشک چشم نمی‌ست

مینای اشک ← پیالهٔ اشکپیموده ام ← پیموده‌ام؛ چشیده‌امچشم نمی‌ست ← چشمِ تر و اشک‌باریاس ← نومیدی

به سر خود که خاک پای توام

خاک پای تو را به خود قسمی‌ست

به سر خود ← به جان خود سوگندخاک پای توام ← خاکِ قدمِ توامقسمی‌ست ← سوگندی است

هم به خود یک نگه‌تغافل زن

اگر آیینه قابل ستمی‌ست

قابل ستمی‌ست ← شایسته/تاب‌آورِ ستمنگه‌تغافل ← نگاهِ نادیده‌انگار

هر کجا عشق چهره‌پرداز است

سایه هم صورت سیه‌قلمیست

سیه‌قلمیست ← طرحِ سیاه‌قلم؛ سایهچهره‌پرداز ← نگارگرِ چهره

بر فلک می‌توان شد از تسلیم

پایهٔ عزت هلال خمی‌ست

بیدل از دامگاه صحبت خلق

سرکشدن به جیب خویش رمی‌ست

دامگاه ← جایگاهِ دام و فریبرمی‌ست ← گریز و رهایی استسرکشدن به جیب خویش ← سر در گریبانِ خود فروبردنصحبت خلق ← معاشرتِ مردم
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
نگه
نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
فلک
آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
جام
ظرفِ باده؛ نمادِ دلِ پذیرای فیض و معرفت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗