› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1979

عافیت‌ها در مزاج پرفشان دزدیده‌ام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اندزدیدهامردیف دزدیده امدشواری میانه

عافیت‌ها در مزاج پرفشان دزدیده‌ام

چون شرر در جیب پرواز آشیان دزدیده‌ام

بایدم از دیدهٔ تحقیق پنهان زیستن

ناتوانی‌ها از آن موی میان دزدیده‌ام

با خیال عارضت خوابم چه سان آید به چشم

حلقهٔ زلف آنچه دارد من همان دزدیده‌ام

نیست گوشی کز تپش‌های دلم آگاه نیست

چون جرس از سادگی جنس فغان دزدیده‌ام

دل ز ضبط آرزو خون شد من از ضبط نفس

او متاع کاروان من کاروان دزدیده‌ام

داغ عشقی دارم از تشویق احوالم مپرس

مفلسم آنگه نگین خسروان دزدیده‌ام

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتشویق احوالم ← پریشانی حال‌هایمداغ عشقی ← نشان و سوز عشقمفلسم ← تهیدست و مفلسمنگین خسروان ← انگشتری پادشاهان

در جهان یک گوش بر آهنگ ساز درد نیست

صد قیامت شور دل زیر زبان دزدیده‌ام

تا ابد می‌بایدم غلتید در آغوش خویش

قعر این سیماب‌گون بحرم کران دزدیده‌ام

سیماب‌گون ← جیوه‌مانند و لرزانغلتید ← غلتیدن و پیچیدنکران دزدیده‌ام ← کرانه را از کف داده‌ام

هرزه خرج نقد فرصت بود دل از گفتگو

تا نفس دزدیده‌ام گنج روان دزدیده‌ام

نقد فرصت ← سرمایهٔ فرصتهرزه خرج ← اسراف‌کار و بیهوده‌خرجگنج روان ← گنجِ جاریِ جان

هر نفس شوری دگر در دل قیامت می‌کند

اینقدر توفان نمی‌دانم چه سان دزدیده‌ام

وحشت من چون شرر فرصت کمین جهد نیست

دامن رنگی که دارم بر میان دزدیده‌ام

دم زدن تا چرخ بر می‌آردم زین خاکدان

در نفس چون صبح چندین نردبان دزدیده‌ام

خاکدان ← دنیا؛ خاکدانِ خاکدم زدن ← نفس کشیدن؛ سخن گفتننردبان دزدیده‌ام ← نردبان پنهان کرده‌ام

یک قلم جنس دکان ما و من شور و شر است

مفت راحت‌ها که خود را زین میان دزدیده‌ام

بیدل از ناموس اسرار تمنایم مپرس

سینه از آه و لب از جوش فغان دزدیده‌ام

تمنایم ← آرزو و خواهشمجوش فغان ← جوشش فریادناموس اسرار ← حرمت و رازداری اسرار
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗