› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2128

سرمه شد آخر به خواب بی‌خودیها پیکرم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رمدشواری میانه

سرمه شد آخر به خواب بی‌خودیها پیکرم

سایهٔ دیوار مژگان که زدگل بر سرم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخواب بی‌خودیها ← خوابِ بی‌خویشی‌هازدگل بر سرم ← گل بر سرم زد، مرا پوشاندسایهٔ دیوار مژگان ← سایهٔ دیوارِ مژه‌هاسرمه شد ← چون سرمه نرم و ناپدید شد

خواب نازی کرد پیدا شعله از خاکسترم

بالش پرواز شد واماندگی‌های پرم

بالش پرواز ← بالشِ پروازخاکسترم ← خاکستر وجود منخواب نازی ← خوابِ نازآلودواماندگی‌های پرم ← ماندگی‌های بال من

رشتهٔ تسبیحم از گمگشته‌های یادِ کیست

تا سری از خود برآرم صد گریبان می‌درم

صد گریبان می‌درم ← صد گریبان چاک می‌زنمگمگشته‌های یاد ← یادهای گم‌شده

مزد ایمایی که از من رنگ حرفی واکشد

معنی نشنیده‌ای افتاده درگوش کرم

رنگ حرفی ← رنگ و نمودِ سخنیمزد ایمایی ← پاداشِ اشاره‌ایواکشد ← بیرون کشد

الفت خویشم بیابان‌گردی واماندگی‌ست

هر دو عالم طی شود گامی که از خود بگذرم

از خود بگذرم ← از خویش درگذرمالفت خویشم ← دلبستگی به خودطی شود ← پیموده و سپری شود

انفعال جرم سامان بهشتی دیگر است

از نم یک جبهه خجلت آب چندین‌کوثرم

آب چندین‌کوثرم ← آبِ چندین کوثر منانفعال جرم ← شرمِ گناهسامان بهشتی ← سامانِ بهشت‌گونهنم یک جبهه ← رطوبتِ یک پیشانی

با چنین عصیان ز دوزخ بایدم خجلت کشید

ظلم مپسندید بر آتش ز دامان ترم

بی‌تکلّف چون حباب از قلزم آفات دهر

چشم اگر پوشم لباس عافیت دارد پرم

دل به عزلت خاک شد از درد آزادی مپرس

کاش از ننگ فسردن آب گردد گوهرم

تهمت اوهام چندین دام پیدا می‌کند

طایر رنگم کجا پرواز و کو بال و پرم

نیستم آگه مقیم خلوت اندیشه کیست

اینقدر دانم که فریادی‌ست بیرون درم

سیر گلشن چیست تا دامان دل گیرد هوس

می‌کند یاد تو از گل صد چمن رنگین‌ترم

دامان دل ← دامنِ دلرنگین‌ترم ← رنگین‌ترم از گلسیر گلشن ← گردش در باغصد چمن ← صد باغ

بر حلاوت بس که پیچیدم غم دردم نماند

ناله‌ها بیدل به غارت داد چون نیشکرم

به غارت داد ← به غارت داد، از دست رفتحلاوت ← شیرینینیشکرم ← نیشکر منپیچیدم ← پیچیدم، فرو رفتم
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗