› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1391

عشاق گر از سبحه و زنار نویسند

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ارنویسندردیف نویسنددشواری درآمدنی

عشاق گر از سبحه و زنار نویسند

دردسر دلهای گرفتار نویسند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددردسر ← رنج و زحمتِ بیهودهزنار ← کمربندِ غیرمسلمان، نمادِ کفرسبحه ← تسبیح

آن معنی تحقیق که تکرار ندارد

بر صفحه زنند آتش و یک بار نویسند

شرح جگر چاک من این کهنه دبیران

هر چند نویسند چه مقدار نویسند

جگر چاک ← جگرپاره، سخت‌مجروحچه مقدار ← تا چه اندازهکهنه دبیران ← دبیرانِ کهنه‌کار

صد جاست قلم خوردهٔ مژگان تغافل

آن نامه که خوبان به من زار نویسند

قاصد به محبان ز تمنا چه رساند

آیینه بیارید که دیدار نویسند

تمنا ← آرزو و خواهشدیدار نویسند ← دیدار را ثبت کنندقاصد ← پیک و پیام‌آور

صد عمر ابد دفتر اعجاز گشاید

کز قامت موزون تو رفتار نویسند

امید پیامی‌ست به زلف از دل تنگم

سطری اگر از نقطه گره‌دار نویسند

دل تنگم ← دلِ فشرده و تنگمسطری ← یک سطرِ پیامنقطه گره‌دار ← نقطهٔ گره‌خوردهٔ زلف

زنهاری عجزند ضعیفان چه توان کرد

بر خاک مگر یک دو الف‌وار نویسند

الف‌وار ← چون حرفِ الف بر خاکزنهاری عجزند ← در پناهِ ناتوانی‌اند

بر صفحهٔ بی‌مطلبی‌ام نقش تعین

کم هم ننوشتند که بسیار نویسند

بی‌مطلبی‌ام ← بی‌خواستی و بی‌مقصودی‌امنقش تعین ← نشانِ تشخّص و فردیتکم هم ننوشتند ← حتی اندک هم ننوشتند

بگذار که نقش خط پیشانی ما را

بر طاق پریخانهٔ اسرار نویسند

جز ناله اسیران قفس هیچ ندارند

خطی به هوا کاش ز منقار نویسند

حیف است تنزه رقمان قلم عفو

اعمال من از شرم نگون‌سار نویسند

تنزه ← پاکی و منزه‌بودنرقمان ← نویسندگانِ اعمالقلم عفو ← قلمِ آمرزشنگون‌سار ← سرنگون، از شرم

منشور عذاب ابد است اینکه پس از مرگ

بر لوح مزارم دل بیمار نویسند

جز سجده نشد از ورق سایه نمودار

زین بیش خط جبهه چه هموار نویسند

تا حشر ز منت به ته سنگ بخوابم

گر بر سر من سایهٔ دیوار نویسند

حشر ← رستاخیزسایهٔ دیوار ← سایهٔ دیوار، کمترین پناهمنت ← بارِ احسان و سپاس‌اجباری

در روز توان خواند خط جبههٔ بیدل

چون شمع همه گر به شب تار نویسند

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
هوا
هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗