دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1540
غرور ناز تو تهمتکش ادا نشود
غرور ناز تو تهمتکش ادا نشود
به هیچ رنگ، می جامت آشنا نشود
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآشنا نشود ← نزدیک و دمساز نگرددتهمتکش ادا ← متحمل تهمت تصنعغرور ناز ← تکبر ناشی از نازمی جامت ← شراب جام تو
طرف اگر همه شوق است ننگ یکتاییست
شکستم آینه تا جلوه بیصفا نشود
جلوه بیصفا ← نمود بیصفای درونطرف ← سوی و جانب
به گلشنی که شهیدان شوق بیدادند
جفاست بر گل زخمی که خونبها نشود
بیدادند ← ستم میبینندخونبها ← دیه و بهای خونشهیدان شوق ← کشتگان شور عشق
به راستی قدمی گر زنی چو تیر نگاه
به هر نشان که توجهکنی خطا نشود
تیر نگاه ← نگاه نافذ چون تیرخطا نشود ← به خطا نرودنشان ← هدف و نشانه
ز فیض رتبهٔ عجز طلب چه امکان است
که نقش پا به ره او جبیننما نشود
جبیننما ← پیشانینشان؛ سجدهگرفیض رتبهٔ عجز ← برکت مقام ناتوانینقش پا ← اثر گام
خموشیام به کمالیست کز هجوم شکست
صدا چو رنگ ز مینای من جدا نشود
جدا نشود ← از هم نگسلدمینای من ← شیشه و وجود منهجوم شکست ← یورش شکستگی
امید صندل دردسر هوسها نیست
مباد دست تو با سودن آشنا نشود
سودن ← مالیدن؛ تماسصندل ← چوب خوشبوی دارویی
اگر به ساز نفس تا ابد زنی ناخن
جز آن گره که در این رشته نیست وانشود
زنی ناخن ← مضراب زنی؛ نوازیساز نفس ← ساز هوا و نفسوانشود ← باز نشودگره ← گره رشتهٔ نفس
به هستی آن همه رنگ اثر نباختهایم
که هر که خاک شود گلفروش ما نشود
رنگ اثر ← جلوه و تأثیر هستینباختهایم ← از دست ندادهایمگلفروش ← فروشندهٔ گل؛ بهرهبر
بنای وحشت ما کیست تا کند تعمیر
به آن غبار که پامال نقش پا نشود
بنای وحشت ← ساختمان رمیدگی ماغبار ← غبار پامالشدهپامال نقش پا ← لگدمال اثر گام
امید عافیتی هست در نظر بیدل
شکست رنگ مبادا گرهگشا نشود
شکست رنگ ← شکستن رنگ و خودنماییعافیتی ← سلامت و رهاییگرهگشا ← گشایندهٔ مشکل
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزلهای مرتبط