› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2489

به سعی بی‌نشانی آنسوی امکان رهی واکن

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اکندشواری میانه

به سعی بی‌نشانی آنسوی امکان رهی واکن

پر افشانست همت آشیان در چشم عنقا کن

ازین صحرای وحشت هر چه برداری قدم باشد

سری از خواب اگر برداشتی اندیشهٔ پا کن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداندیشهٔ پا ← ملاحظۀ قدم؛ مواظبتِ راهصحرای وحشت ← بیابانِ هول و بیم

به یک مژگان زدن از خود چو حیرت می‌توان رفتن

اگر گامی نداری جنبش نظاره پیدا کن

مژگان ← مژه

ز رفع گرد هستی می‌توان صد صبح بالیدن

نسیم امتحان شوگوشه‌ای زبن پرده بالا کن

رفع گرد هستی ← زدودنِ غبارِ وجودزبن پرده ← زین پرده؛ از این حجابنسیم امتحان ← بادِ آزمایش

گداز قطره بحری را ز خود لبریز می‌بیند

جو دل صهبا شو و از ذره تا خورشید مینا کن

درین مزرع چه لازم آب دادن تخم بیکاری

ز حاصل‌گر به استغنا زدی آفت تقاضا کن

آفت تقاضا ← آسیبِ خواهش و درخواستاستغنا ← بی‌نیازی و سرفرازیِ عارفانهتخم بیکاری ← بذرِ بطالت

عمارت‌های آب و خاک نتوان بر فلک بردن

اگر خواهی بنای رنگ ریزی ناله بر پاکن

بنای رنگ ← ساختمانِ نمود و رنگرنگ ریزی ← ریختنِ رنگ؛ بنانهادنِ نمود

گرفتم گلشنی ای بیخبر رنگ قبولت کو

همه یک قطرهٔ خون باش اما در دلی جاکن

خیال ما شراب بی‌خمار نیستی دارد

اگر از بزم همت ساغری داری پر از ماکن

بزم همت ← بزمِ عزم و بلندیِ همتشراب بی‌خمار ← بادۀ بی‌خماری؛ مستیِ پاکنیستی ← فنا و عدمِ وجودی

غرور سرکشی در آفتابت چند بنشاند

فروتن باش یعنی سایهٔ دیواری انشا کن

انشا کن ← پدید آر؛ خود را بساز

اگر چشمت ز اسرار محبت سرمهٔ دارد

ببین موی سر مجنون و سیر زلف لیلاکن

سرمهٔ ← سرمۀ اسرارِ محبتسیر زلف لیلاکن ← زلفِ لیلی را سیر تماشا کن

کمینگاه تعلق‌هاست خواب غفلت بیدل

به یک واکردن مژگان جهانی را ز سر واکن

واکردن مژگان ← گشودنِ مژه؛ بیدار شدن
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗