› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 713

فکر آزادی به این عاجز سرشتی‌ها تری‌ست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ریستدشواری دشوارتر

فکر آزادی به این عاجز سرشتی‌ها تری‌ست

عقده چندان نیست اما رشتهٔ ما لاغری‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرشتهٔ ما ← تار وجود ماعاجز سرشتی‌ها ← سرشت‌های ناتوانعقده ← گره و مشکللاغری‌ست ← نازک و سست است

تا بود ممکن نفس نشمرده کم باید زدن

ای ز آفت بیخبر دل کورهٔ مینا گریست

آفت ← بلا و آسیبنفس نشمرده ← بی‌حساب و بی‌پرواکورهٔ مینا ← کورهٔ شیشه‌گری ظریف

برق غیرت در جهات دهر وا کرده‌ست بال

چشم بگشایید، بسم‌الله، اگر تاب‌آوریست

برق غیرت ← جرقهٔ حمیت و غیرتتاب‌آوریست ← تاب و تحمل داریجهات دهر ← اطراف روزگاروا کرده‌ست بال ← بال گشوده است

سیر عالم بی‌تامل زحمت چشم و دل است

شش جهت گرد است در راهی که رفتن سرسری‌ست

بی‌تامل ← بی‌درنگ و بی‌اندیشهسرسری‌ست ← شتاب‌زده و بی‌دقت استشش جهت ← شش سوی جهان

سعی غربت هیچکس را برنیاورد از وطن

قلقل مینا هنوز آن قهقهٔ کبک دری‌ست

سعی غربت ← کوشش در دوری از وطنقلقل مینا ← صدای جوش شراب در شیشهقهقهٔ کبک ← خندهٔ کبک دری

فکر معنی چند پاس لفظ باید داشتن

شیشه تا در جلوه باشد رنگ بر روی پری‌ست

تو به تو در مغز فطرت ننگ غفلت چیده‌اند

پنبهٔ گوشی که دارد خلق روپوش کیست

تا توانی از ادب سر بر خط تسلیم باش

خامه چندانی که بر لغزش خرامد مسطری‌ست

خامه ← قلمخرامد ← آرام راه رودخط تسلیم ← راه فروتنی و سرسپردگیمسطری‌ست ← خط‌کش و قاعده است

در محبت یکسر مویم تهی از داغ نیست

چون پر طاووس طومار جنونم محضریست

محضریست ← گواهی‌نامه و سند استپر طاووس ← پرِ نقش‌دار طاووسیکسر مویم ← تمام تار موی من

تیره‌بختی هرچه باشد امتحانگاه وفاست

از محک غافل مباش ای بیخبر رنگم زریست

رنگم زریست ← ظاهرم زر ناب استمحک ← سنگ سنجش زر

چون سحر از قمریان باغ سودای که‌ام

کز بهارم گر تبسم می‌دمد خاکستری‌ست

قلقل مینا شنیدی بیدل از عیشم مپرس

خنده‌ای دارم که تا گل کرد می باید گریست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗