› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1640

ای بیخردان طور تعین نگزینید

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ینیددشواری دشوارتر

ای بیخردان طور تعین نگزینید

با سجده بسازید که اجزای زمینید

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتعین ← تشخص وجودی، تعین عرفانیطور تعین ← شیوهٔ تشخص و فردیت عرفانی

درکارگه شیوه تسلیم، عروجی‌ست

چندانکه نشان کف پایید جبینید

جبینید ← پیشانی هستیددرکارگه ← در کارگاهعروجی‌ست ← بالارفتنی و صعودی استکف پایید ← نشان کف پا هستید

اینجا طرب وهم اقامت چه جنون است

در خانه نیرنگ حنابندی زینید

حنابندی ← بستن حنا؛ آرایش زودگذرزینید ← بیاراییدطرب وهم ← شادیِ پندارنیرنگ ← فریب و خیال

امروز پی نام و نشان چند دویدن

فردا که گذشتید نه آنید نه اینید

اندیشهٔ هستی کلف همت مردست

دامن ز غباری که ندارد بچینید

همت مردست ← عزم بلند مردانه استکلف ← رنج و زحمت

چون شمع هوس سر به هوا چند فرازید

گاهی ز تکلف ته پا نیز ببینید

ته پا ← زیر پا؛ فرودِ وجودتکلف ← خودآرایی تصنعیفرازید ← برمی‌افرازید

زین نسبت دوری که به هستی‌ست عدم را

کم نیست که چون ذره به خورشید قرینید

عدم ← نیستیقرینید ← نزدیک و پیوسته‌اید

در عالم تجرید چه فرصت شمری‌هاست

تا صبح قیامت نفس باز پسینید

تجرید ← بریدگی از تعلقات عرفانیشمری‌هاست ← شمارش فرصت‌هاستنفس باز پسینید ← آخرین دم را نگاه دارید

رفتید و نکردید تماشای گذشتن

ای کامن دمی چند به یکجا بنشینید

کامن ← بیایید؛ دمی بیارامید

هر چند نفس ساز کند صور قیامت

در حوصله‌های مگس و پشه طنینید

حوصله‌های ← ظرفیت‌ها؛ چینه‌دان‌هاصور قیامت ← صور اسرافیل در رستاخیزطنینید ← طنین‌اندازید؛ پژواک دارید

عنقا چه نشان می‌دهد از شهرت موهوم

چشمی بگشایید که نام چه نگینید

شهرت موهوم ← نام‌آوری خیالیعنقا ← مرغ افسانه‌ای بی‌نشاننگینید ← نگین و اصلِ نامید

تمثال غبار من و مایید چو بیدل

صد سال گر آیینه زدایید همینید

آیینه زدایید ← آینه بزدایید و صیقل دهیدتمثال غبار ← صورت غبارگونمن و مایید ← خودی و انانیتید
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗