› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 584

آرزوی دل، چو اشک از چشم ما افتاده است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اافتادهاستردیف افتاده استدشواری میانه

آرزوی دل، چو اشک از چشم ما افتاده است

مدعا چون سایه‌ای در پیش پا افتاده است

گوهر امید ما قعر توکل‌کرده ساز

کشتی تدبیر در موج رضا افتاده است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندموج رضا ← موجِ خرسندی به تقدیرکشتی تدبیر ← کشتیِ چاره‌اندیشی

جادهٔ سرمنزل عشاق سعی نارساست

یا ز دست خضر این وادی، عصا افتاده است

تا قیامت برنمی‌خیزد چو داغ از روی دل

سایهٔ ما ناتوانان هر کجا افتاده است

موی آتش دیده را کوتاه می‌باشد امل

چشم ما عمری‌ست بر روز جزا افتاده است

بسکه‌کردم مشق وحشت در دبستان جنون

شخصم از سایه چو کلک از خط جدا افتاده است

دبستان جنون ← مدرسهٔ دیوانگیشخصم ← پیکرممشق وحشت ← تمرینِ غربت و هراسکلک ← قلمِ نی

پیکرم‌خم گشته‌است ازضعف‌و دل خون می‌خورد

بار این‌کشتی به دوش ناخدا افتاده است

بار این‌کشتی ← بارِ مسئولیتِ این کشتیناخدا ← ناخدای کشتی

شبنم‌گلزار حیرت را نشست و خاست نیست

اشک من در هر کجا افتاد وا افتاده است

شبنم‌گلزار حیرت ← شبنمِ باغِ حیرتنشست و خاست ← برخاستن و نشستنوا افتاده ← باز و رها مانده

نیست در دشت طلب، با کعبه ما را احتیاج

سجده‌گاه ماست هرجا نقش پا افتاده است

سایهٔ ما می‌زند پهلو به نور آفتاب

ناتوانی اینقدرها خودنما افتاده است

چون خط پرگار عمری شدکه سر تا پا خمیم

ابتدای ما به فکر انتها افتاده است

انتها ← پایانخط پرگار ← دایرهٔ پرگارخمیم ← خمیده‌ایم

سرمه این مقدار باب التفات ناز نیست

چشم او بر خاکساری‌های ما افتاده است

در حقیقت بیدل ما صاحب‌گنج بقاست

گر به صورت در ره فقروفنا افتاده است

فقروفنا ← فقر و نیستیِ عرفانی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗