دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2654
عرق ربز خجالت میگدازد سعی بیتابی
عرق ربز خجالت میگدازد سعی بیتابی
ندارم مزرع امید اما میدهم آبی
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآبی ← آبیاری؛ قطرهٔ کوششبیتابی ← بیقراریعرق ربز خجالت ← عرقریز شرمساریمزرع امید ← کشتزار امید
درین دریا به کام آرزو نتوان رسید آسان
مه اینجا بعد سالی میکشد ماهی به قلابی
قلابی ← قلاب ماهیگیریمه ← ماهی؛ یک ماهکام آرزو ← کامیابی آرزو
خجالت هم ز ابرام طبیعت برنمیآید
حیا را کرد غواص عرق مطلوب نایابی
گهی فکر تعینگاه هستی میکنم انشا
سر و کارم به تعبیر است گویا دیدهام خوابی
انشا ← نگارش و آفرینش سخنتعبیر ← گزارش خوابتعینگاه ← جای تعین و تشخص هستیخوابی ← خواب و رؤیا
خم تسلیم، قرب راحت جاوید میباشد
به ذوق سجده سر دزدیدهام در کنج محرابی
قناعت پرور اینگرد خوانیم از ضعیفیها
غنیمت میشمارد رشتهٔ ما خوردن تابی
اینگرد خوانیم ← این گرد سفرهٔ ماستخوردن تابی ← تابخوردن و پیچیدنرشتهٔ ما ← رشتهٔ وجود ماقناعت پرور ← پرورندهٔ قناعت
ز فکر خودگریزان رفت خلق نارسا فطرت
بر ناآشنا سیر گریبان بود گردابی
خودگریزان ← گریزان از خویشناآشنا سیر ← سیر ناآشنا و بیگانهنارسا فطرت ← فطرت ناتمامگردابی ← گرداب بلعنده
تلاش حرص هم سرمایهٔ مقدور میخواهد
دماغ ما ز خشکی داغ شد، ای دردسر خوابی
برو درکربلا دیگر مپرس از رمز استغنا
شهید ناز او از تیغ میخواهد دم آبی
دم آبی ← جرعهٔ آب؛ اشاره به عطش کربلارمز استغنا ← راز بینیازی عاشقانهشهید ناز ← کشتهٔ ناز محبوب
نوایی گل نکرد از پردهٔ ساز نفس بیدل
ز هستی بگسلم شاید رسد تاری به مضرابی
بگسلم ← بگسلم؛ قطع کنممضرابی ← مضراب؛ زخمهٔ سازنفس بیدل ← جان و دم بیدلپردهٔ ساز ← پردهٔ ساز موسیقی
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- سیر
- گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- امید
- چشمداشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
- پرده
- حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غزلهای مرتبط