دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 371
پیوسته است از مژه بر دیدهها نقاب
پیوسته است از مژه بر دیدهها نقاب
لازم بود به مرد صاحبحیا نقاب
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندصاحبحیا ← مرد شرمگین و باحیا
حیرت غبار خویش ز چشمم نهفته است
بر رنگ بستهام ز هجوم صفا نقاب
بوی گل است و برگگل اسرار حسن و عشق
بیپردگی ز روی تو جوشد ز ما نقاب
تا دیدهام سواد خطت رفتهام ز هوش
آگه نیام غبار نگاهت یا نقاب
اظهار زندگی عرق خجلت است و بس
شبنمصفت خوش آنکهکنم از هوا نقاب
از هوا نقاب ← نقاب از هوا؛ محو شدن چون شبنمعرق خجلت ← عرقِ شرم
از شرم روسیاهی اعمال زشت خو
بر رخ کشیدهایم ز دست دعا نقاب
بینش توییکسی چه کند فهم جلوهات
ای کرده از حقیقت ادراک ما نقاب
حقیقت ادراک ما نقاب ← حقیقت بر ادراک ما پرده شده
از دور باشی ادب محرمی مپرس
با غیر جلوه سازد وبا آشنا نقاب
محرمی ← محرمبودن؛ خودمانیِ راز
معنی به غیرلفظ مصور نمی شود
افتاده استکار دل و دیده با نقاب
مصور ← صورتپذیر؛ نقششدنی
گر بوی گل ز برگگل افسردگیکشد
جولان شوق میکشد از خواب پا نقاب
از خواب پا نقاب ← نقابِ خواب از پا میکشد؛ بیدار میکندجولان شوق ← جولانِ اشتیاق
بیدل زشوخچشمی خود در محیط وصل
داریم چون حباب ز سر تا به پا نقاب
محیط وصل ← دریای وصل
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
- شبنم
- رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
غزلهای مرتبط