› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1438

بس که زخم کشتهٔ نازش تلاطم می‌کند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ممیکندردیف می کنددشواری درآمدنی

بس که زخم کشتهٔ نازش تلاطم می‌کند

هر چه را دیدم درین مشهد تبسم می‌کند

چشم بگشا بر حصول جستجو کاینجا چو شمع

نقد خود هر کس به قدر یافتن گم می‌کند

پختگان دامن ز قید تن‌پرستی چیده‌اند

باده‌ات از خام‌جوشی خدمت خم می‌کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتن‌پرستی ← جسم‌پرستیخام‌جوشی ← ناپختگی و جوش خامخدمت خم ← خدمت خمرهٔ شرابپختگان ← کاملان و پخته‌جانان

هیچ‌کس از بی‌تکلف زیستن آگاه نیست

آدمی بودن خلل در عیش مردم می‌کند

زین نفس سوزی که دارد خلق بر طاق و سرا

سعی عبرت‌بافی کرم بریشم می‌کند

بریشم ← ابریشمطاق و سرا ← طاق و خانهعبرت‌بافی ← بافتن پند از رویدادنفس سوزی ← سوز نفس و خودسوزیکرم ← کرم ابریشم

پیش‌بینی کن ز ننگ حسرت ماضی برآ

بر قفا نظاره کردن ریش را دم می‌کند

بر قفا ← به پشت سرحسرت ماضی ← اندوه گذشتهدم می‌کند ← خونین و ملتهب می‌سازدریش ← زخمنظاره کردن ← نگاه کردن

دهر لبریز مکافات‌ست اما کو تمیز

کم‌کسی اینجا به حال خود ترحم می‌کند

ترحم می‌کند ← دلسوزی می‌کندتمیز ← تشخیص و فهمدهر ← روزگارمکافات‌ست ← پر از جزا و پاداش است

از ادبگاه خموشی گوش باید وام کرد

سرمه‌گون چشمی درین مخمل تکلم می‌کند

هر کجا باشد قناعت آبیار اتفاق

پهلوی از نان تهی ایجاد گندم می‌کند

رحم بر بی‌مغزی ما کن که این نقش حباب

خویش را آیینهٔ دریا توهم می‌کند

بیدل از بس بی‌نم افتاده است بحر اعتبار

گوهر از گرد یتیمی‌ها تیمم می‌کند

بحر اعتبار ← دریای اعتبار و قدربی‌نم ← خشک و بی‌آبتیمم می‌کند ← با خاک تیمم می‌کندگرد یتیمی‌ها ← غبار بی‌کسی گوهر
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗