› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1342

حاضران از دور چون محشر خروشم دیده‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه وشمدیدهاندردیف دیده انددشواری میانه

حاضران از دور چون محشر خروشم دیده‌اند

دیده‌ها باز است لیک از راه گوشم دیده‌اند

با خم شوقم چه نسبت زاهد افسرده را

میکشان هم یک دو ساغر‌وار جوشم دیده‌اند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجوشم ← جوشش منزاهد افسرده ← زاهد پژمرده و خشکساغر‌وار ← به اندازهٔ یک ساغرمیکشان ← می‌نوشان

سایه زنگ‌کلفت آیینهٔ خورشید نیست

نشئهٔ صافم چه شد گر درد نوشم دیده‌اند

درد نوشم ← دُردنوش؛ نوشندهٔ ته‌ماندهزنگ‌کلفت ← زنگ غلیظ و تیره

صورت پا در رکابی همچو شمع استاده‌ام

رفته خواهد بود سر هم گر به دوشم دیده‌اند

استاده‌ام ← ایستاده‌امبه دوشم ← بر شانه‌ام؛ سر بریدهپا در رکابی ← آمادهٔ رفتن و سوار شدن

در خراباتی که حرف نرگس مخمور اوست

کم جنونی نیست یاران گر به هوشم دیده‌اند

تهمت‌آلود نفس چندین گریبان می‌درد

چون سحر عریانم اما خرقه‌پوشم دیده‌اند

تهمت‌آلود ← آلوده به تهمتخرقه‌پوشم ← صوفی‌نما و خرقه‌دارسحر ← سپیده‌دمنفس ← دم و خودی

کنج فقرم چون شرار سنگ بزم ایمنی‌ست

مصلحت‌ها در چراغان خموشم دیده‌اند

شرار سنگ ← جرقهٔ سنگچراغان ← جشن چراغانی

فرصت ناز گلم پر بی‌دماغ رنگ و بوست

خنده بر لب در دکان گلفروشم دیده‌اند

بی‌دماغ ← بی‌ذوق و بی‌حسفرصت ناز ← دم و هنگام ناز

حال می‌پندارم و ماضی است استقبال من

در نظر می‌آیم امروزی که دوشم دیده‌اند

استقبال ← آیندهحال ← زمان حالدوشم ← دیشبمماضی ← گذشته

شبنم آرایی‌ست بیدل شوخی آثار صبح

هر کجا گل کرده باشم شرم‌کوشم دیده‌اند

شرم‌کوشم ← با شرم و فروتنی کوشاشوخی آثار ← جلوه و لطافت آثار صبح
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗