› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1482

عیش ما کم نیست گر اشکی به چشم تر بود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ربودردیف بوددشواری دشوار

عیش ما کم نیست گر اشکی به چشم تر بود

شوق سرشارست تا این باده در ساغر بود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندباده در ساغر ← می در پیالهشوق سرشارست ← شوق لبریز و کامل استعیش ما ← شادمانیِ ما

نکهت گل، دام اگر دارد همان برگ گل است

رهزن پرواز مشتاق تو بال و پر بود

با غبار فقر سازد هر کجا روشن دلی است

چهرهٔ آیینه‌ها را غازه خاکستر بود

آنقدر رفعت ندارد پایهٔ ارباب قال

واعظان را اوج عزت تا سر منبر بود

سر منبر ← بالایِ منبر؛ نهایتِ عزتشانواعظان ← پندگویانِ منبرپایهٔ ارباب قال ← مقامِ اهلِ سخن و حرف

روشناس هستی از آیینهٔ اشکیم و بس

نیستی جوشد ز شبنم گر نه چشم تر بود

آیینهٔ اشکیم ← آینهٔ اشکیم؛ از اشک ساختهروشناس هستی ← آشنایِ هستی؛ شناختهٔ وجودنیستی جوشد ← نیستی می‌جوشد؛ عدم برمی‌آید

ره ندارد سرکشی در طینت صاحبدلان

می‌زند موج رضا آبی که در گوهر بود

آبی که در گوهر ← آبداریِ گوهر؛ جوهرِ درونطینت صاحبدلان ← سرشتِ اهلِ دلموج رضا ← موجِ خشنودی و تسلیم

این زمین و آسمان هنگامهٔ شور است و بس

گر بود آسودگی، در عالم دیگر بود

عاشقان پر بی‌کس‌اند، از درد نومیدی مپرس

حلقه را از شوخ چشمی، جا برون در بود

جا برون در ← جایِ بیرونِ در؛ رانده‌شدهشوخ چشمی ← گستاخی و بی‌پرواییپر بی‌کس‌اند ← سخت تنها و بی‌یارند

هستی ما را تفاوت از عدم جستن خطاست

سایه آخر تا چه مقدار از زمین برتر بود

خدمت دل‌ها کن اینجا کفر و دین منظور نیست

آینه از هرکه باشد مفت روشنگر بود

هر که را بیدل به گنج نشئهٔ معنی رهی‌ست

هر رگ تاکی به چشمش رشتهٔ گوهر بود

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗