› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1800

به بر کشید ز بس جوش نازکی تنگش

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه نگشدشواری میانه

به بر کشید ز بس جوش نازکی تنگش

فشار چین جبین ریخت با عرق رنگش

درین چمن سر و برگ حضور رنگ کراست؟

حنا اگر نکشد دامن گل از چنگش

گلی که بوی وفای تو در نظر دارد

به سنگ هم چه خیال است بشکند رنگش

به حیرتم چه تمنا شکست دامن اشک

که درد آبله پایی نمی‌کند لنگش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتمنا شکست دامن اشک ← آرزو دامان اشک را دریددرد آبله پایی ← درد تاول پای راهلنگش ← لنگ نمی‌کندش

خرد نداشت سر و برگ نشئهٔ تحقیق

ز یک دو جام رساندم به عالم بنگش

سر و برگ ← ساز و برگ؛ توانعالم بنگش ← عالم مستی بنگ‌گونه‌اشنشئهٔ تحقیق ← سرمستی حقیقت‌جویی

تلاش وادی نومیدی‌ام از آن بیش است

که اشک سبحه کشد در شمار فرسنگش

اشک سبحه کشد ← اشک به جای دانهٔ تسبیح شمردشمار فرسنگش ← شمارش فرسنگ‌های راه

مزار کوهکن آن دم که بی‌چراغ شود

فتیله ترکند از خون من رگ سنگش

اگر ز آینهٔ دل غبار بردارند

عبیر پیرهن کعبه جوشد از رنگش

نیافتیم در این عبرت انجمن سازی

که چون سپند نغلتد به سرمه آهنگش

سازی ← آهنگ و سازسرمه آهنگش ← آهنگ سرمه؛ نغمهٔ تاریکسپند ← اسپند روی آتشعبرت انجمن ← مجلس عبرت‌آموز

به خویش باز نشد چشم ما ز وحشت عمر

دگر چه کار گشاید ز فرصت تنگش

به چار سوی تامل نیافتم بیدل

ترازویی که گرانتر ز دل بود سنگش

ترازویی ← میزان سنجشسنگش ← سنجه و وزنه‌اشچار سوی تامل ← چهارسوی اندیشه
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗