دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 340
چو شمع تا سحر افسانه میشود تب وتاب
چو شمع تا سحر افسانه میشود تب وتاب
نگاه برق خرام است جلوهای دریاب
اگر غنا طلبی مشق خاکساری کن
حضور گنج براتیست سرنوشت خراب
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبراتیست ← برات و حواله استخاکساری ← فروتنی و خاکی بودنسرنوشت خراب ← سرنوشت ویرانغنا ← توانگری و بینیازی
به فیضکاهلی آماده است راحت ما
که سایه راست ز پهلوی عجز بستر خواب
بستر خواب ← جای خوابفیضکاهلی ← برکت کاهلی و رهابودنپهلوی عجز ← پهلوی ناتوانی
فریب جلوهٔ نیرنگ زندگی نخوری
که شستهاند ازین صفحه غیر نقش سراب
در آن بساط که از رنگ آرزو پرسند
چو یاس در نفس ما شکسته است جواب
بساط ← سفره و محفلرنگ آرزو ← حال و رنگ تمنایاس ← یأس؛ ناامیدی
به دل اگر برسی جستجو نمیماند
تحیر است درآیینه شوخی سیماب
نماند در دل ما خونی از فشار غمت
به غنچگی زگل ماگرفتهاندگلاب
غنچگی ← حال غنچهبودنفشار غمت ← فشار اندوه تو
ز شرم حلقهٔ آن زلف حیرتی دارم
که ناف آهوی مشکین چرا نشدگرداب
حلقهٔ آن زلف ← پیچوتاب آن گیسوحیرتی ← سرگشتگی و شگفتیشرم ← خجالت و شرمساریمشکین ← مشکآلود و معطرناف آهوی ← ناف آهو، جای مشکنشدگرداب ← نشد گردابِ حیرت
عجب که رشتهٔ پروین زهم نمیگسلد
چنین که از عرق روی اوست درتب و تاب
درتب و تاب ← در التهاب و بیقراریرشتهٔ پروین ← زنجیرهٔ ستارگان پروینعرق ← عرق شرم یا گرمی رخنمیگسلد ← از هم نمیپاشد
زموج رنگ به دوران نشئهٔ نگهت
خط شکسته توان خواند از جبین شراب
جبین شراب ← پیشانی می و سرخی آنخط شکسته ← چینِ شکستهگون پیشانینشئهٔ نگهت ← مستی نگاه تو
غرور هستی او را فنای ماست دلیل
خمکلاه محیط است در شکست حباب
خمکلاه ← کجنهادن کلاه، نشان نازشکست حباب ← ترکیدن و فنا شدن حبابغرور هستی ← تکبّرِ وجود اومحیط ← دریا؛ پهنهٔ هستی
کسی چه چاره کند سرنوشت را بیدل
نشست سرخط موج ازجبین دریا آب
ازجبین ← از پیشانیسرخط موج ← خطِ آغاز موجسرنوشت ← تقدیر و قضا
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزلهای مرتبط