› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2767

درین حدیقه نه‌ای قدردان حیرانی

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه انیدشواری دشوارتر

درین حدیقه نه‌ای قدردان حیرانی

به شوخی مژه ترسم ورق بگردانی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحدیقه ← باغ و گلستانشوخی مژه ← بازی و تندی مژهقدردان حیرانی ← قدرشناسِ سرگشتگیورق بگردانی ← صفحه برگردانی؛ حال دگرگون کنی

به کار عشق نظرکن شکست دل درباب

ز موج سیل عیانست حسن حیرانی

صداع هستی ما را علاج تسلیم است

بس است صندل اگر سوده‌ایم پیشانی

ز خویش رفتن ما محملی نمی‌خواهد

سحر به دوش نفس بسته است آسانی

به عالمی که خیال تو نقش می‌بندد

نفس نمی‌کشد از شرم خامهٔ مانی

جماعتی که به بزم خیال محو تواند

هزار آینه دارد غیر حیرانی

آینه دارد ← آیینه و جلوه داردبزم خیال ← مجلس خیال و تصورغیر حیرانی ← غیر از سرگشتگی

خیال حلقهٔ زلف تو ساغری دارد

که رنگ نشئهٔ آن نیست جز پریشانی

خراب آینه رنگ بنای مجنونم

فلک در آب و گلم صرف‌کرده ویرانی

آب و گلم ← سرشت خاکی و آبی منبنای مجنونم ← ساختمان وجود دیوانه‌امخراب آینه رنگ ← ویران از رنگ و جلوهٔ آیینهصرف‌کرده ویرانی ← ویرانی را هزینه کرده

کدام عرصه که لبریز اضطرابم نیست

جهان گرفت غبار من از پر افشانی

چو ناله سخت نهان‌ست صورت حالم

برون ز خویش روم تا رسم به عریانی

برون ز خویش ← بیرون از خودسخت نهان‌ست ← بسیار پنهان استصورت حالم ← ظاهر و چهرهٔ حال منعریانی ← برهنگی حقیقت

ندامتم ز تردد چو موج باز نداشت

کفی نسوده‌ام الا به ناپشیمانی

تردد ← نوسان و رفت‌وآمد موج‌وارناپشیمانی ← بی‌پشیمانی؛ اصرار بر گناهندامتم ← پشیمانی‌امکفی نسوده‌ام ← کفی نساییده‌ام؛ دستی نکشیده‌ام

به عافیت نتوان نقش این بساط شدن

مگر به سعی فنا گرد خویش بنشانی

نیرزد آینه بودن به آنهمه تشویش

که هر که جلوه فروشد تو رنگ‌گردانی

گل است خاک بیابان آرزو بیدل

چو گرد باد مگر ناقه بر هوا رانی

خاک بیابان آرزو ← خاک دشت آرزوناقه بر هوا رانی ← شتر را در هوا برانی؛ کار محالگرد باد ← گردباد
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗