› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2765

تنش را پیرهن چون گل دمید افسون عریانی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انیدشواری نسبتاً آسان

تنش را پیرهن چون گل دمید افسون عریانی

قبای لاله‌گون افزود بر رنگش درخشانی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندافسون عریانی ← جادوی برهنگیدرخشانی ← درخشش و تابشقبای لاله‌گون ← جامهٔ سرخ لاله‌مانند

جنون حسن از زنجیر هم خواهد گذشت آخر

خطش امروز بر تعلیق می‌پیچد ز ریحانی

تعلیق ← خط تعلیق؛ آویختگی خط سبزجنون حسن ← دیوانگی برخاسته از زیباییریحانی ← سبزی ریحان؛ خط نورُستهزنجیر ← بند جنون و موی خط

مژه گو بال میزن من همان محو تماشایم

به سعی صیقل از آیینه نتوان رُفت حیرانی

بال میزن ← بال بزن؛ چشمک بزنحیرانی ← سرگشتگی و بهتصیقل ← جلادهندهٔ آیینه

نمی‌باید به تعمیر جسد خون جگر خوردن

بنای نقش پایی را چه معموری چه ویرانی

به رنگ غنچه تا کی داغ بیدردی به دل چیدن

چو شبنم آب شو شاید گل اشکی بخندانی

بخندانی ← بشکوفانی؛ به خنده آوریبه دل چیدن ← در دل انباشتنداغ بیدردی ← نشان بی‌دردی و قساوتگل اشکی ← گلِ اشک؛ شکوفهٔ گریه

هوس در نسخهٔ تسلیم ما صورت نمی‌بندد

نگه نتوان نوشتن بر بیاض چشم قربانی

بیاض چشم ← سفیدی چشم؛ صفحهٔ سپیدصورت نمی‌بندد ← شکل نمی‌گیرد؛ نقش نمی‌بنددنسخهٔ تسلیم ← دفتر و نسخهٔ سرسپردگیچشم قربانی ← چشم قربانی؛ نگاه قربان‌شده

بهار سادگی مفت‌ست گلباز تماشا را

دمی آیینه گل کن تا دو عالم رنگ گردانی

آیینه گل کن ← آیینه را گل‌آگین کنبهار سادگی ← شکوفایی سادگی و صفارنگ گردانی ← دگرگون‌کردن رنگ‌ها و جلوه‌هاگلباز تماشا ← تماشاگرِ گل‌دوست

ندارد نقشی از عبرت دبستان خودآرایی

ز درد دل چه می‌پرسی هنوز آیینه می‌خوانی

کمینگاه شکست شیشهٔ یکدیگر است اینجا

مبادا از سر این کوه سنگی را بغلتانی

بغلتانی ← بغلطانی؛ به حرکت درآوریشیشهٔ یکدیگر ← شیشهٔ وجود یکدیگر؛ آسیب‌پذیری متقابلکمینگاه شکست ← کمينگاه شکستن و آسیب

نیابی بی‌امل طبع گرفتاران عالم را

رسایی آشیان دارد همین در موی زندانی

بی‌امل ← بی‌آرزورسایی آشیان ← بلندپروازی و بلندی آشیانهطبع گرفتاران ← سرشت اسیران دنیاموی زندانی ← موی اسیر؛ قیدِ نازک بند

ندارد بسمل تصویر جز تسلیم پردازی

همان در خانهٔ نقاش ماند از ما پر افشانی

عدم هم بی‌بهاری نیست تخم ناامیدی را

به عبرتگاه محشر یارب از خاکم نرویانی

بی‌بهاری ← بی‌بر و بی‌شکوفه بودنعبرتگاه محشر ← صحنهٔ پندآموز قیامتعدم ← نیستینرویانی ← نرویانی؛ نرویان

دچار هر که گشتم چشم پوشید از غبار من

درین صحرای عبرت امتحانی بود عریانی

دل هر ذره‌ام چندین رم آهو جنون دارد

غبارم رنگ دشتی ریخت بیدل از پریشانی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗