دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2467
خلقیست غافل اینجا از کشتن و درودن
خلقیست غافل اینجا از کشتن و درودن
چون خوشه·های گندم صد چشم و یک غنودن
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانددرودن ← درو کردن؛ درویدن محصولصد چشم و یک غنودن ← صد دانهٔ چشم و یک خواب جمعیغنودن ← خفتن؛ آرمیدن
گل کردن حقیقت چندین مجاز جوشاند
بر خویش پردهها بست این نغمه از سرودن
از سرودن ← از خواندهشدن و برآمدن نغمهمجاز ← صورت مجازی در برابر حقیقتگل کردن حقیقت ← شکفتن حقیقت
گر نوبهار هستی این رنگ جلوه دارد
نتوان زد از خجالت گل بر سر نمودن
آن به که همچو طاووس از بیضه بر نیایی
چشم هزار دامست در راه پر گشودن
از بیضه بر نیایی ← از تخم بیرون نیاییپر گشودن ← بال گشودن؛ پرواز
رفع صداع هستی در سجده صندلی داشت
بر عافیت تنیدیم آخر زجبهه سودن
زجبهه سودن ← از سایش پیشانی بر خاکصداع هستی ← سردرد و رنج وجودصندلی ← داروی تسکین؛ مرهم صندلگونه
گوش از فسانهٔ ما پیش از تمیز بربند
حرف زبان شمعیم داغ دل شنودن
ای حرص جبههواری عرض حیا نگهدار
تا کی به رنگ سوهان سرتا قدم ربودن
به رنگ سوهان ← همچون سوهان تیزجبههواری ← پیشانیسای؛ با جبهه پیشروندهسرتا قدم ربودن ← از سر تا پا ربودن و ساییدنعرض حیا ← آبروی شرم
سیلاب خانه اینجا تشویش رفت و در بست
غارتگری ندارد آیینه جز زدودن
زدودن ← پاکساییدن و صیقلسیلاب خانه ← خانهٔ سیلاب؛ منزل غرقآشوب
تحقیق موج بیآب صورت نمیپذیرد
از خویش نیز خالیست آغوش بیتو بودن
تحقیق موج ← تحقق و هستی موجصورت نمیپذیرد ← شکل نمیگیرد؛ ممکن نیست
بر رشتهٔ تعلق چندین مپیچ بیدل
جز درد سر ندارد از موی سر فزودن
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- عرض
- ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزلهای مرتبط