› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 362

از روانی در تحیر هم اثر می‌دارد آب

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رمیداردابردیف می دارد ابدشواری نسبتاً آسان

از روانی در تحیر هم اثر می‌دارد آب

گر همه آیینه باشد دربه‌در می‌دارد آب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتحیر ← حیرتدربه‌در ← سرگردانروانی ← جریان و سیالی

ساده‌دل را اختلاط پوچ‌مغزان راحت است

صندلی از کف به دفع دردسر می‌دارد آب

اختلاط ← آمیزش و همنشینیدردسر ← رنج سرساده‌دل ← ساده‌لوحصندلی ← صندلی؛ نشیمنپوچ‌مغزان ← تهی‌مغزان

کم زمنعم نیست‌کسب عزت درونش هم

بیشتر از لعل خاک خشک برمی‌دارد آب

خاک خشک ← خاک بی‌آبزمنعم ← از نعمت منلعل ← یاقوت سرخ

نیست از خود رفته را اندیشهٔ پاس قدم

چون روان شدگی به پیش پا نظر می‌دارد آب

از خود رفته ← بی‌خود و بی‌خویشروان شدگی ← جاری شدنپاس قدم ← مراقبت از گام

هستی عارف به قدر دستگاه نیستی‌ست

ازگداز خویش دارد بحر اگر می‌دارد آب

هستی عارف ← وجود عارف

جوهر از آیینه نتواند قدم بیرون زدن

موج را همچون نگه در چشم تر می‌دارد آب

جوهر ← ذات و گوهرقدم بیرون زدن ← گام بیرون نهادنچشم تر ← چشم اشکبار

ظالمان را دستگاه آرد پی‌کسب فساد

مشق خونریزی کند تا نیشتر می‌دارد آب

دستگاه ← قدرت و وسایلمشق خونریزی ← تمرین خون‌ریزینیشتر ← نیشتر جراحیپی‌کسب فساد ← در پی کسب تباهی

از حوادث نیست‌کاهش طینت آزاد را

زحمت سودن نبیند تاگهر می‌دارد آب

حوادث ← پیشامدهاسودن ← ساییدنطینت آزاد ← سرشت آزاد

صاف‌طبعان انفعال از ساز هستی می‌کشند

بی‌تری‌ها نیست تا از خود اثر می‌دارد آب

انفعال ← شرم و تأثربی‌تری‌ها ← بی‌رطوبت‌ها؛ خشکی‌هاساز هستی ← ساختار وجودصاف‌طبعان ← پاک‌طبعان

تا عدم از هستی ما قاصدی درکار نیست

هم به قدر رفتن خود نامه برمی‌دارد آب

عدم ← نیستیقاصدی ← پیام‌آورینامه برمی‌دارد آب ← آب نامه می‌برد

فقر صاحب جوهر آثار کمال عزت است

تیغ در هرجا تنک شد بیشتر می‌دارد آب

تنک ← نازک و باریکصاحب جوهر ← دارای گوهر اصیلفقر ← درویشی عرفانیکمال عزت ← غایت بزرگواری

باده بر هر طبع می‌بخشد جدا خاصیتی

بیدل اندر هر زمین طعم دگر می‌دارد آب

باده ← شرابخاصیتی ← ویژگی جداگانهطعم دگر ← طعم دیگر
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
نگه
نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗