› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 154

قید هستی نیست مانع، خاطرِ آزاده را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ادهراردیف رادشواری نسبتاً آسان

قید هستی نیست مانع، خاطرِ آزاده را

در دل مینا برون گردی‌ست رنگ باده را

خوابناکان را نمی‌باشد تمیز روز و شب

ظلمت و نور است یکسان تن به غفلت داده را

ناتوانی مشقِ دَردی کن که در دیوان عشق

نیست خطی جز دریدن نامه‌های ساده را

همچو گوهر سبحهٔ یک دانهٔ دل جمع کن

چند چون کف بر سرِ آب افکنی سجاده را

نیست سرو از بی‌بری ممنون احسان بهار

بارِ منّت خم نسازد گردن آزاده را

آب در هر سرزمین دارد جدا خاصیتی

نشئه باشد مختلف در هر طبیعت باده را

اشکِ یأس‌آلوده بود از دیده بیرون ریختم

خاک بر سر کردم این طفل ندامت‌زاده را

هرکجا عبرت سواد خاک روشن می‌کند

خجلت‌ِ کوری‌ست چشم از نقشِ پا نگشاده را

بی‌نفس گشتن طلسم راحت دل بوده است

موج منزل می‌زنم تا محو کردم جاده را

بیدل از تسلیم، ما هم صید دل‌ها کرده‌ایم

نسبتی با زلف می‌باشد سرِ افتاده را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗