› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2610

چیست گردون کاین قدر در خلق غوغا ریخته

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اریختهردیف ریختهدشواری درآمدنی

چیست گردون کاین قدر در خلق غوغا ریخته

سرنگون جامی به خاک تیره صهبا ریخته

گرد ما صد بار از صحرای امکان رفته‌اند

تا قضا رنگی برای نام عنقا ریخته

آه از این حرص جنون جولان که از سعی امل

خاک دنیا برده و بر فرق عقبا ریخته

قطع امید قیامت کن که پاس مدعا

در غبار دی هزار امروز و فردا ریخته

تا نیفشانی به سر خاک بیابان امید

جمع نتوان کرد آب روی صد جا ریخته

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآب روی ← آبرو؛ حیثیتخاک بیابان ← خاکِ بیابانِ ناامیدصد جا ریخته ← در صد جا پراکندهنیفشانی ← نیفشانی؛ نپاشی

زیر دیوار که باید منت راحت کشید

سایهٔ مو هم شبیخون بر سر ما ریخته

حسرت تعمیر بنیاد قناعت داشتیم

خاک ما را کرده گِل آب رخ ما ریخته

گر مروت مشربی با چین پیشانی مساز

از تُنُک‌رویی دم شمشیر خون‌ها ریخته

تُنُک‌رویی ← نازک‌رویی؛ رنجشِ زوددم شمشیر ← لبه و دمِ تیغمروت ← جوانمردی؛ مروتچین پیشانی ← چینِ اخم؛ ترش‌رویی

از ازل‌گمگشتهٔ آغوش یکتای توام

تا به کی جویم کف خاکی به دریا ریخته

آغوش یکتای ← آغوشِ یگانهٔ توازل‌گمگشتهٔ ← از ازل گم‌گشتهٔکف خاکی ← مشتِ خاکِ ناچیز

تا ز هر عضوم سجود آستانت گل کند

پیکری چون آب می‌خواهم سراپا ریخته

تا توانی بیدل از تعظیم دل غافل مباش

شیشه‌گر نقد نفس در جیب عنقا ریخته

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗