› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 288

حیرت دل گر نپردازد به ضبط‌کارها

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ارهادشواری دشوارتر

حیرت دل گر نپردازد به ضبط‌کارها

ناله می‌بندد به فتراک تپش‌کهسارها

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتپش‌کهسارها ← تپش و لرزشِ کوه‌هاحیرت دل ← بهت و سرگشتگیِ دلضبط‌کارها ← مهار و سامان‌دادنِ کارهافتراک ← تسمهٔ پشتیِ زین اسب

عالمی بر وهم پیچیده‌ست مانند حباب

جز هوا نبود سری در زیر این دستارها

حباب ← حبابِ آب؛ پوچیِ توخالیدستارها ← عمامه‌ها؛ سرِ توخالی از هواوهم ← پندار و خیالِ باطل

نیست زندانگاه امکان سنگ راه وحشتم

چون نگه سامان عینک دارم از دیوارها

عندلیبان را ز شرم ناله‌ام مانند شمع

شعلهٔ آواز بست آیینهٔ منقارها

آیینهٔ منقارها ← منقارِ آیینه‌وشِ بلبلانشعلهٔ آواز ← شعلهٔ سوزناکِ آواز منعندلیبان ← بلبلان

از خرام‌موج می چشم قدح‌داغ است‌و بس

دارد این نقش قدم خمیازهٔ رفتارها

خرام‌موج می ← خرامِ موج‌گونهٔ شرابخمیازهٔ رفتارها ← خمیازهٔ کش‌دارِ رفتارهاقدح‌داغ ← داغ‌خورده از قدح و بادهنقش قدم ← نقش و ردِ قدم

موج‌های این محیط آخر گهر خواهد شدن

سبحه خوابیده‌ست در پیچ و خم زنارها

زنارها ← کمربندِ زنار؛ پیچ‌وخمِ غیرتسبحه ← تسبیحِ دانه‌دارمحیط ← اقیانوس و دریای بزرگگهر ← مروارید

بسکه درهرگل زمین ذوق تماشا خاک شد

پشه می‌آرد برون نظاره ازگلزارها

خاک شد ← فنا و نابود شدذوق تماشا ← ذوقِ نگریستن و سیرنظاره ← نگاه و تماشا

فقر در هرجا غرور یأس سامان می‌کند

کجکلاهی می‌زند موج از شکست‌کارها

شکست‌کارها ← کارهای شکسته و ناکامغرور یأس ← تکبرِ برآمده از ناامیدیفقر ← فقر عرفانی یا تهیدستیکجکلاهی ← کج‌نهادنِ کلاه؛ ناز و غرور

خواب راحت بستهٔ مژگان به هم آورد‌ن‌ است

سایه می‌گردند از افتادن این دیوارها

بستهٔ مژگان ← بستنِ مژه‌ها بر همخواب راحت ← خوابِ آسودهسایه می‌گردند ← به سایه بدل می‌شوند

چون سحر سعی خروشم‌قابل اظهار نیست

به که برسازم شکست رنگ بندد تارها

تارها ← تارهای سازشکست رنگ ← شکستن و فروریختنِ رنگ

بیدل این گلشن ز بس‌منظورحسن افتاده‌است

ناز مژگان می‌دمد گر دسته‌بندی خارها

دسته‌بندی ← دسته‌بسته شدنِ خارهاناز مژگان ← ناز و کرشمهٔ مژه‌هاگلشن ← باغ و گلستان
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗