› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2781

زین گلستان نیستم محتاج دامن چیدنی

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یدنیدشواری دشوار

زین گلستان نیستم محتاج دامن چیدنی

می‌برد چون رنگم آخر بی‌قدم گردیدنی

از ندامت‌کاری ذوق طرب غافل نی‌ام

صد گریبان می‌درد بوی گل از بالیدنی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبالیدنی ← بالیدن و نازیدنذوق طرب ← لذتِ شادیندامت‌کاری ← پشیمانی‌ورزی

عمر‌ها بر خوبش بالد شیشه تا خالی شود

گردن بسیار می‌خواهد به سر غلتیدنی

تا به کی دزدد تری یارب خط پیشانی‌ام

خشک شد این لب به امید زمین بوسیدنی

تری ← رطوبت و تازگیِ عرقِ سجدهزمین بوسیدنی ← سجده و بوسیدنِ خاک

پنجهٔ بیکار منع خار خار دل نکرد

کاش باشد سینه بر برگ حنا مالیدنی

برگ حنا ← برگ حنا؛ رنگ و تسکینخار خار دل ← اضطراب و خارشِ درونی دل

مست و مخموری نمی‌باشد همه محو دلیم

سنگ این‌کهسار و مینا در بغل خوابیدنی

چون حباب از خامشی مگذر که حسن عافیت

خفته است آیینه در دست قفس دزدیدنی

عیب جویی طبع ما را دشمن آرام کرد

خواب بسیارست اگر باشد مژه پوشیدنی

عیب جویی ← عیب‌جویی و خرده‌گیریمژه پوشیدنی ← بستنِ چشم با مژه؛ خواب

خودنمایی هر چه باشد خارج آهنگ حیاست

چون گره بیرون تاریم از همین بالیدنی

بالیدنی ← خودنمایی و بالیدنبیرون تاریم ← تارِ بیرون‌زده از گرهخارج آهنگ حیاست ← ناهماهنگ با شرم و حیا

دیده از نقش تماشاخانهٔ‌گردون مپوش

دستگاه آن پری زین شیشه دارد دیدنی

تماشاخانهٔ‌گردون ← تماشاخانهٔ آسمان و سپهردستگاه آن پری ← سامان و جلوهٔ آن پریشیشه ← آیینه/شیشهٔ نمودِ جهان

غیر عریانی به هر کسوت که می‌دوزیم چشم

دارد از هر رشته بر ما زیر لب خندیدنی

زیر لب خندیدنی ← پوزخندِ پنهانعریانی ← برهنگیِ حقیقتکسوت ← جامه و پوشش

بی‌دلیل عجز بیدل هیچ جا نتوان رسید

سعی کن چندانکه آید پیش پا لغزیدنی

لغزیدنی ← لغزیدن؛ فروتنیِ پیشِ پا
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗