› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2375

صبح تمنا دمید، دل چمنستان کنیم

وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه انکنیمدشواری میانه

صبح تمنا دمید، دل چمنستان کنیم

یوسف ما می‌رسد آینه سامان کنیم

حاصل باغ مراد حوصله خواه وفاست

آنچه نگنجد به جیب تحفهٔ دامان کنیم

ساز طرب دلگشاست نشئه ترنم نماست

مطرب ما تر صداست شیشه غزلخوان کنیم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندترنم ← آواز نرم و خوشساز طرب ← سازِ شادیغزلخوان ← غزل‌سرا؛ آوازخوانمطرب ← نوازنده یا خوانندهنشئه ← سرمستی

چشم وفا مشربان این همه بی‌نور چند

منتظر جلوه‌ایم ساز چراغان کنیم

خوان بهار انجمن مایل این گلشن است

صد چمن اثبات ناز بر گل و ریحان کنیم

جبههٔ اندیشه را با قدم او سری‌ست

به که در آن نقش پا سیر گریبان کنیم

چشم دو عالم نشاط محو تماشای ماست

دیده به دیدار اگر یک مژه حیران کنیم

قابل این آستان جبهه ندارم حیف

سبزهٔ خاک رهیم سجده به مژگان کنیم

گردن ما تا ابد بستهٔ زنجیر اوست

قمری این گلشنیم طوق چه پنهان کنیم

بستهٔ زنجیر ← در بندِ زنجیرطوق ← حلقهٔ گردنقمری ← پرندهٔ قمری

از لب جانبخش او یک دو نفس دم زنیم

مصر حلاوت شویم قند و گل ارزان کنیم

جانبخش ← زندگی‌بخشحلاوت ← شیرینیدم زنیم ← نفس کشیم؛ سخن گوییممصر حلاوت ← سرزمین شیرینی؛ اوج حلاوت

هرزه درای هوس چند توان زیستن

لب به ثنایش دهیم بر نفس احسان کنیم

احسان ← نیکی؛ بخششثنایش ← ستایش اوهرزه درای ← یاوه‌گو؛ بیهوده‌سراهوس ← خواستهٔ نفسانی

بیدل اگر سبز شد دانه ز فیض سحاب

ما دل افسرده را در قدمش جان کنیم

جان کنیم ← فدا کنیم؛ نثار کنیمدل افسرده ← دل پژمردهسحاب ← ابرفیض ← برکت و ریزش فیض
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗