› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 36

گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اراردیف رادشواری نسبتاً آسان

گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را

هوایت تا کجا از پا نشانَد نالهٔ ما را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآبله ← تاول و زخماز پا نشانَد ← از پا درآورد؛ فرود آردثریا ← ستارهٔ پروینچرخ ← آسمان و فلک

تأمل تا چه در گوش افکنَد پیمانهٔ ما را

نوایی هست در خاطر شکست رنگ مینا را

تأمل ← درنگ و اندیشهشکست رنگ مینا ← شکستنِ رنگِ جام مینانوایی ← آوا و نغمه‌ایپیمانهٔ ما ← جامِ وجود ما

ندارد شور امکان جز به کنج فقر آسودن

اگر ساحل شوی در آب گوهر گیر دریا را

در این دریا ز بس فرش است اجزای شکست من

به هر سو می‌روم، چون موج بر خود می‌نهم پا را

به تدبیر دگر نتوان ز داغ کلفت آسودن

مگر آبی زند خاکستر ما آتش ما را

به حال خویشتن نگذاشت دل را شوخی آهم

هوایی کرد رقص گردباد اجزای صحرا را

در این ویرانه هم چشم نگاهم کز سبکروحی

درون خانه‌ام وز خویش خالی کرده‌ام جا را

بهشتی از دل هر ذره در پرواز می‌آید

اگر در خاک ریزد حسرتم رنگ تمنا را

مبادا ناله ربط داغ‌های دل زند برهم

مشوران ای جنون، این شعلهٔ زنجیر در پا را

تجاهل، چون حباب از فهم هستی مفت جمعیت

تو می‌آیی برون زنهار مشکاف این معما را

تجاهل ← خود را به نادانی زدنحباب ← حبابِ سست و پوچمشکاف این معما ← این راز را مشکنمفت جمعیت ← جمعیتِ بی‌ارزش هستی

به هر سو چشم واکردم نگه وقف خطا کردم

نمی‌دانم چه پیش آمد من غفلت تقاضا را

همین درد است برگ عشرت خونین‌دلان بیدل

هجوم گریه، مست خنده دارد طبع مینا را

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗