› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 965

ستمکشی که به جز گریه‌اش نشاید و خندد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه ایدوخنددردیف و خندددشواری درآمدنی

ستمکشی که به جز گریه‌اش نشاید و خندد

قیامت است که چون زخم لب گشاید و خندد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندستمکشی ← ستم‌پذیر و مظلوملب گشاید ← دهان باز کند؛ سخن آغازد

هوس‌پرستی این اعتبار پوچ چه لازم

که همچو صفر به درد سرت فزاید و خندد

صفر ← رقمِ هیچ؛ افزایندهٔ درد بی‌فایدههوس‌پرستی ← پرستشِ هوس

چو شمع منصب وارستگی مسلم آنکس

که تیغ حادثه تاجش ز سر رباید و خندد

تیغ حادثه ← شمشیرِ پیشامدمنصب وارستگی ← مقامِ بی‌تعلقیوارستگی ← رهایی از تعلقات

درین زیانکده چندان کف فسوس نسایی

که جوش آبله آیینه‌ات نماید و خندد

جوش آبله ← تاول‌زدگی و برآمدنِ آبلهزیانکده ← سرای زیان و خسرانکف فسوس ← کفِ حسرت و دریغ

شرار کاغذ و آمال ماست توام غفلت

که زندگی دو نفس بیشتر نپاید و خندد

آمال ← آرزوهاتوام غفلت ← همزاد و همراهِ غفلتشرار کاغذ ← جرقهٔ کاغذ؛ شعلهٔ کوتاه‌عمر

حذر ز صحبت آنکس که بی‌تأمل معنی

به هر حدیث که گو‌یی ز جا درآید و خندد

بی‌تأمل معنی ← بدون اندیشیدن در معنیز جا درآید ← از جای برخیزد؛ بی‌تاب شود

خطاست چشم گشودن به روی باخته شرمی

که هر برهنه که بیند به پیشش آید و خندد

باخته شرمی ← شرم‌باخته؛ بی‌حیابرهنه ← بی‌شرم و عریان از ادب

جه ممکن است شود منفعل ز غیبت یاران

دهن دریده قفایی که باد زاید و خندد

باد زاید ← یاوه و بادزایددهن دریده ← گستاخ و بددهنقفایی ← سزاوارِ سیلیِ قفامنفعل ← شرمسار و متأثر

مثال عبرت اشیا درین بساط تحیر

کمین‌گر است که کس آینه زداید و خندد

درین جنونکده این است ناگزیر طبایع

که نالد و تپد و گرید و سراید و خندد

جنونکده ← سرای جنونطبایع ← سرشت‌ها و مزاج‌ها

دل‌گرفتهٔ بیدل نیافت جای شکفتن

مگر چو صبح ازین خاکدان برآید و خندد

خاکدان ← خاکدان؛ دنیا به حقارتدل‌گرفتهٔ ← دلتنگ و گرفته‌خاطر
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗