› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 342

ممسک اگر به عرض سخا جوشد از شراب

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ابدشواری میانه

ممسک اگر به عرض سخا جوشد از شراب

دستی بلند می‌کند اما به زیر آب

طبع‌ِ کرم فسردهٔ دست تهی مباد

برگشت عالمی‌ست ستم خشکی سحاب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخشکی سحاب ← بی‌بارانیِ ابردست تهی ← بی‌چیزی و تهیدستیسحاب ← ابرطبع‌ِ کرم ← خوی بخشندگیفسردهٔ ← پژمرده و افسرده

این است اگر سماجت ارباب احتیاج

رحم است بر مزاج دعاهای مستجاب

ارباب احتیاج ← نیازمندانسماجت ← پافشاری سمجمزاج ← طبیعت و حالمستجاب ← پذیرفته‌شده نزد خدا

غارت‌نصیبِ حسرتِ دردِ محبت‌ام

نگری‌ست بیدلی که ز چشمم نبرد آب

بیدلی ← بی‌دلی؛ درویشی عاشقحسرتِ دردِ محبت‌ام ← اندوهِ دردِ عشق منمغارت‌نصیبِ ← نصیب‌برده از غارتنبرد آب ← اشکم را نبرد

دل آنقدر گریست که غم هم به سیل رفت

آتش در آب غوطه زد از اشک این کباب

افسانه‌سازی شرر و برق تا به کی

گر مرد این رهی تو هم از خود برون شتاب

افسانه‌سازی ← قصه‌پردازی بیهودهبرون شتاب ← از خود بیرون بشتابشرر ← جرقهمرد این رهی ← اگر مردِ این طریقی

یاران عبث به وهم تعلق فسرده‌اند

اینجاست چون نگه قدم از خانه در رکاب

در رکاب ← آمادهٔ حرکتعبث ← بیهودهفسرده‌اند ← افسرده و منجمد شده‌اندوهم تعلق ← خیالِ وابستگی

صبح از نفس دو مصرع‌ِ برجسته خواند و رفت

دیوان اعتبار و همین بیتش انتخاب

بیتش انتخاب ← همین بیت را برگزیددیوان اعتبار ← دفترِ قدر و هستیمصرع‌ِ برجسته ← مصراعِ برجسته و رسانفس ← دم و لحظه

خواهی نفس خیال کن و خواه گرد وهم

چیزی نموده‌ایم در آیینهٔ حباب

محویم و باعثی ز تحیر پدید نیست

ای فطرت آب گرد و ز ما رفع کن حجاب

تحیر ← سرگشتگیرفع کن حجاب ← پردهٔ جدایی را بردارفطرت آب ← سرشتِ سیّال آبمحویم ← فانی و نابودیم

معنی چه وانماید از این لفظ‌های پوچ

پر تشنه است جلوه و آیینه‌ها سراب

آیینه‌ها سراب ← آینه‌ها خود فریبِ آب‌نمالفظ‌های پوچ ← واژه‌های تهی و بی‌معناوانماید ← نشان دهدپر تشنه ← بالِ تشنه؛ آرزومند

در بزم عشق، علم چه و معرفت کدام

تا عقل گفته‌ایم جنون می‌درد نقاب

بزم عشق ← مجلس عشقجنون ← شورِ دیوانگی عشقمعرفت ← شناخت عرفانیمی‌درد نقاب ← پرده را می‌درد و برمی‌افکند

در عالمی که یاد تو با ما مقابل است

آیینه می‌کشد به رخِ سایه آفتاب

آیینه می‌کشد ← آینه جلوه و رقابت می‌کندرخِ سایه ← چهرهٔ سایهمقابل است ← روبه‌رو و هم‌تراز است

بیدل ز جوش سبزه در این ره فتاده است

بی‌چشم یک جهان مژه تهمت‌پرست خواب

تهمت‌پرست خواب ← متهم‌کنندهٔ خوابجوش سبزه ← انبوهِ رویش سبزهیک جهان مژه ← انبوه مژه‌ها
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗