› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2376

به هرجا رفته‌ام از خویشتن راه تو می‌پویم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ویمدشواری میانه

به هرجا رفته‌ام از خویشتن راه تو می‌پویم

اگر نزدیک اگر دورم غبار آن سر کویم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسر کویم ← سرِ کوی معشوقغبار ← گردِ نشانِ قدممی‌پویم ← می‌جویم؛ ره می‌سپرم

هوای ناوکی دارم که هرجا گل کند یادش

ببالد استخوان مانند شاخ گل به پهلویم

به مضراب خیالی می‌کند توفان خروش من

زبان رشتهٔ سازم، نمی‌دانم چه می‌گویم

به گردون گر رسم از سجدهٔ شوقت نی‌ام غافل

چو ماه نو جبینی خفته در محراب ابرویم

دوتا شد پیکر و آهی نبالید از مزاج من

نوا در سرمه خوابانیده‌تر از چنگ گیسویم

دوتا شد ← خمیده و دو تا گشتمزاج ← طبع و سرشتنبالید ← برنیامد؛ نرستنوا ← نغمه؛ آوازچنگ گیسویم ← گیسوی چنگ‌مانندم

نشاند آخر وداع فرصتم در خاک نومیدی

غباری از تپش واماندهٔ جولان آهویم

تپش ← تپیدن و اضطرابجولان ← تاختن و جولانخاک نومیدی ← سرزمین یأس

تحیر خون شد از نیرنگ سحرآمیزی الفت

که من تمثال خود می‌بینم و آیینهٔ اویم

الفت ← عشق و دوستیتحیر ← سرگشتگی حیرتتمثال ← تصویر و نقشسحرآمیزی ← جادوگرینیرنگ ← فریب و سحر

به تکلیف بهارم می‌دهی زحمت، نمی‌دانی

به جای گل دل خون گشته‌ای دارم که می‌بویم

تکلیف ← واداشتن و تحمیلمی‌بویم ← می‌بویم؛ رایحه می‌گیرم

تمیز رنگ حالم دقت بسیار می‌خواهد

که من از ناتوانی در نظر‌ها رستن مویم

چو شمعم گر به این رنگست شرم‌ساز پیمایی

عرق گل می‌کنم چندان که رنگ خویش می‌شویم

رنگ خویش ← رنگ و هویت خودشرم‌ساز ← شرم‌آور؛ مایهٔ شرمعرق گل ← عرق چون شبنم گلپیمایی ← پیمودن راه

چو آن مویی که آرد در تصور کلک نقاشش

هنوز از ناتوانی‌ها به پهلو نیست پهلویم

تصور ← خیال و تصویر ذهنیناتوانی‌ها ← عجزهاپهلو نیست پهلویم ← هم‌تراز و پهلو نیستمکلک ← قلم نقاشی

به ضبط خود چه پردازد غبار ناتوان من؟

نسیم کویش از خود رفتنی می‌آورد سویم

از خود رفتنی ← حالت بی‌خودیضبط خود ← خویشتن‌داری و مهار خودغبار ناتوان ← وجودِ خرد و ناتواننسیم کویش ← بادِ کوی معشوق

چنان محو تماشای گریبان خودم بیدل

که پندارم خیال او سری دارد به زانویم

سری دارد ← سر نهاده استپندارم ← گمان می‌برمگریبان ← یقه و سینه
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗